دودلی از تمام هیکلش میبارید اما در نهایت تردیدش را کنار گذاشته و حرفش را میزند.
_بهتره راجب فرزاد با آرمین حرف بزنی.
بعد از آبروریزی اون روزش جلوی در خونهی عموت، خوب نیست براش توضیح ندی. چون من مطمئنم سوء تفاهمهای ناخوشایندی براش به وجود اومده...در واقع برای همشون!
یادِ آن روز، آن هوارهای آبروبَر ،آن جملات شرم آور، آن تهمت های سنگین، آن داغی گونه هایم، یادِ مامان و آن سنگینی که با هر حرف روی شانه هایش می افتاد، آن نگاه های ناباور و شوکه ی عمو و سر رو به پایین و مشت های گره کرده ی آرمین، همه و همه عرق سردی از مهره های کمرم به جریان انداخت!
حتی یاد و یادآوری آن روز هم حکم مرگم را داشت انگار!
با شرم و به تندی طوری که حتی نمیتوانستم در چشمان مامان نگاه کنم، رو ازش میگیرم و تنها برای فرار از این موضوع خفه لب میزنم:
_خودم میدونم مامان. حلش میکنم.
با مکثی کوتاه بلافاصله صدای جیر جیر در بلند میشود.
این یعنی مامان در را باز کرده و میخواست بیرون برود.
نفسم را حبس کرده بودم تا به محض رفتنِ مامان بیرونش فرستاده و با خجالت صورتم را بپوشانم اما باز هم کشدار شدن مکث مامان و داشتن حرفشان را فهمیدم.
دمِ حبس شدهام را بیصدا بیرون میدهم و با همان رویی که به طرفش نبود، میگویم:
_بله مامان؟!
مِن مِن اینبارش طولانیتر بود و من از ترس حرف هایی که قرار بود بعد از اینهمه تردید و دودلی بزنند، تنم به رعشه افتاده بود.
لعنت به من و گذشتهای که برای خودم ساخته بودم... اینبار قرار بود چه بشنوم؟!
نامحسوس نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم به خودم مسلط شوم.
میدانستم مامان به کلمات دقت کرده و اهمیت میدهد پس دقیقا به همین دلیل جملاتم را هدفمند انتخاب کرده و میگویم:
_گفت کارش یکم طول میکشه. عذرخواهی کرد و گفت که شب میاد.
من میدونم که دست خودش نبود وگرنه همچین روزی وقتش رو حتما خالی میکرد.
رضایت و برق چشمهای مامان را که میبینم، فهمیدم من و مامان چقدر در زودباوری و رویابافی شبیه هم هستیم.
مامان به زندگی مشترکِ من و خوب شدن عزیز اُمید داشت و من هم به آرمین!
سه چیزی که همهشان از ریشه محال بودند!
رضایتِ خاطر مامان به قدری جلب شده بود که از کنارم بلند شده و حینی که قصد رفتن دارد، میگوید:
_پس کارت که تموم شد برو پایین حواست به غذای روی گاز هم باشه...میخوام عزیزتو ببرم حموم.
نمیدونم باز یاد چی افتاده که همش میگه من باید برای شب حاضر بشم.
سر به تایید تکان میدهم.
اما مامان بیرون نمیرود.
تا جلوی در میرود اما دوباره به سمتم میچرخد.
_راستی نواز...