تا به حال از خود پرسیدهاید؟ من کیستم و چرا به این زندگی آمدهام!! جستجو در این پرسش، آدمی را به فرسودگی میکشاند؛ خاطرات گذشته چنان در انسان غوطهور میشوند که گویی تداومِ اندیشه، در میانه موجِ یادآوریها از یاد میرود. من بارها این سوال را از خودم پرسیدهام و هر بار عمیق تر از قبل سعی کردهام بیشتر فکر کنم تا به جوابی برسم که مرا از این سردرگمی نجات دهد. اما دریافتم که این معما، هزاران بار دشوارتر از آن است که بتوان راه حلی برایش یافت! هرگاه در پیِ ردی از زندگیهای پیشین برآمدم، به این باور رسیدم که حافظه، دشمنی خاموش است و زندگی، حاصلِ دسیسه فراموشی! چیزهایی را که باید به خاطر بسپاریم، آرام و بیصدا از ما میگیرد و چیزهایی را که باید فراموش کنیم، همچون سایهای سنگین بر دیوار ذهنمان آویزان میکند.
در پایان داستان علیبابا و چهل دزد، خیر بر شر پیروز میشود.
بعد از آنکه رئیس دزدها تلاش میکند با فریب وارد خانه علیبابا شود، مرجانه، کنیز باهوش و وفادار علیبابا، نقشه او را کشف میکند. رئیس دزدها خود را به شکل یک بازرگان جا زده بود، اما مرجانه هنگام جشنی در خانه، با زیرکی او را شناسایی میکند و پیش از آنکه بتواند علیبابا را بکشد، او را از بین میبرد.
با مرگ رئیس، دیگر هیچیک از چهل دزد زنده نمیمانند و راز غار برای همیشه در اختیار علیبابا قرار میگیرد.
علیبابا برای قدردانی از وفاداری و شجاعت مرجانه، او را آزاد میکند و سپس او را به همسری پسرش درمیآورد. در ادامه، علیبابا ثروتش را با احتیاط و درستکاری به کار میگیرد و راز غار را تنها به خانوادهاش میسپارد.
نکته جالب داستانی:
قهرمان واقعی این داستان، برخلاف تصور بسیاری از خوانندگان، مرجانه است. او با هوش، دقت و شجاعت خود نه یک بار، بلکه چندین بار جان علیبابا را نجات میدهد و بدون او، داستان پایانی کاملاً متفاوت پیدا میکرد.