داستان عاشقانه و تاریخی که تو دل جنگ داخلی آمریکا، زندگی پر فراز و نشیب اسکارلت اوهارا رو روایت میکنه.
از عشق و حسادت گرفته تا جنگ، فقر، امید و دوباره از نو شروع کردن... این رمان یه دنیای کامل جلوی چشمت میسازه.
اگر دنبال یه داستان عمیق و پرکشش هستی که هم عاشقانه باشه، هم تاریخی و هم الهامبخش، حتماً بخونش ❤️
تخیل با تمرین بهبود پیدا میکند. هر نویسندهای میداند ایدهها فقط شروع کار هستند و به تنهایی کافی نیستند. برای تبدیل شدن به داستان نیاز است روی آنها کار کنیم.
گاهی خستگی درکردن، به ذهن شلوغ و سرگردانمان اجازه میدهد تا تخیلمان مجال بروز پیدا کند. مشاهده یک درخت عجیب که از پنجره اتوبوس در سفر اخیرم دیدم ایده ای برای نوشتن یک داستان کوتاه را در من برانگیخت. ذهنم دو روز است که این ایده را مورد بررسی قرار داده، تا جایی که امکان بیان یک داستان کوتاه داشته باشد. داستانی که در حال حاضر قصد دارم آن را بنویسم.
فناوریهایی چون تلفن های همراه، تلویزیون و... ذهن مان را انباشته کرده و نقش تخیل را در زندگی ما کاهش داده است. بنابراین آنچه بیش از همه برای شما اهمیت دارد، ایجاد فضای ذهنی مناسب است، در مقابل هر چیز دیگری که توجه شما را به خود جلب میکند. چون شما برای ادامه کار به مجوز ذهنی نیاز دارید.
به عنوان یک نویسنده، میدانم که باید مدام دو کار را انجام دهم:
۱. به خودم اجازه نوشتن بدهم.
۲. فضای ذهنم را پاک کنم تا بتوانم این کار را انجام دهم.
اجازه نوشتن به خود دادن به معنای نادیده گرفتن همه کارهایی است که باید برای مدت زمان کوتاهی انجام بدهم. ممکن است یک ساعت باشد. ممکن است ده دقیقه باشد. هرچه که باشد، اگر به خودم اجازه انجام آن را ندهم، نمیتوانم بنویسم. من طرفدار نوشتن منظم هستم و واقعاً معتقدم وقتی مرتباً قلم را روی کاغذ میگذارم یا با انگشتانم روی صفحه کلید ضربه میزنم، ایدههای بیشتری دارم و میتوانم کارهای بیشتری انجام دهم و الهام هم بزودی به همراه آن میآید.
در انیمیشن Tangled (گیسوکمند)، روزی که راپونزل خانوادهٔ واقعیاش را پیدا میکند، نقطهٔ اوج داستان است.
ماجرا از این قرار است:
سالها پیش، شاه و ملکه صاحب دختری به نام راپونزل شدند.
او در نوزادی توسط جادوگری به نام Mother Gothel دزدیده شد، چون موهای طلایی راپونزل نیروی جادویی جوانی و درمان داشت.
گاتل او را در برجی دورافتاده بزرگ کرد و به او گفت که دنیای بیرون بسیار خطرناک است و خودش مادر واقعی اوست.
راپونزل چگونه حقیقت را فهمید؟
وقتی راپونزل همراه Flynn Rider (یوجین) به پادشاهی کورونا میرود، کمکم متوجه میشود که نقش خورشیدی که همیشه نقاشی میکرده، همان نماد رسمی پادشاهی است. خاطرات مبهم کودکی و احساس آشنایی با آن قصر باعث میشود حقیقت را کنار هم بگذارد.
در همان زمان، گاتل او را دوباره به برج برمیگرداند تا او را از همه دور نگه دارد، اما راپونزل سرانجام میفهمد که:
«تو مادر واقعی من نیستی... تو من را دزدیدی.»
دیدار با خانواده
در پایان داستان، پس از شکست گاتل و از بین رفتن قدرت جادویی موهای راپونزل، او به قصر بازمیگردد.
در انیمیشن Brave (دلیر)، شخصیت برتر و قهرمان اصلی مریدا (Merida) است.
مریدا یک شاهزادهخانم متفاوت است:
برخلاف کلیشه شاهزادههای افسانهای، منتظر نجات یافتن نیست؛ خودش تصمیم میگیرد و برای سرنوشتش مبارزه میکند.
مهارت اصلی او تیراندازی با کمان، شجاعت و استقلالطلبی است.
بزرگترین کشمکش او نه با یک دشمن بیرونی، بلکه با فشار سنتها و اختلاف با مادرش، ملکه الینور است.
اما از نظر عمق شخصیتی، خیلیها شخصیت ملکه الینور را هم بسیار مهم میدانند؛ چون داستان در اصل دربارهی رابطهی مادر و دختر و تغییر هر دوی آنهاست:
مریدا یاد میگیرد آزادی بدون درک دیگران کافی نیست.
الینور یاد میگیرد کنترل کردن همیشه به معنای محافظت کردن نیست.
بنابراین:
قهرمان اصلی: مریدا
شخصیت تحولیافته و عمیق: ملکه الینور
نماد قدرت و سنت: پادشاه فرگوس
از دید داستاننویسی، «دلیر» نمونه خوبی از سفر قهرمان زن است؛ جایی که قهرمان به جای شکست دادن یک اژدها، با ترسها، باورهای قدیمی و رابطه خانوادگی خود روبهرو میشود.