داستان عشق دو جوان از دو خانواده دشمن در شهر ورونا است. رومئو و ژولیت با وجود نفرت میان خانوادههایشان عاشق یکدیگر میشوند و تصمیم میگیرند پنهانی ازدواج کنند. اما زنجیرهای از سوءتفاهمها و دشمنیها باعث مرگ تراژیک آنها میشود.
۲. غرور و تعصب – جین آستن
الیزابت بنت، دختری باهوش و مستقل، با آقای دارسی، مردی ثروتمند اما مغرور، آشنا میشود. در ابتدا برداشتهای اشتباه و غرور باعث فاصله میان آنهاست، اما به مرور با شناخت بیشتر، عشق واقعی شکل میگیرد.
۳. دفترچه خاطرات (The Notebook) – نیکلاس اسپارکس
نوآ و الی دو جوان از طبقات اجتماعی متفاوت هستند که عاشق هم میشوند، اما خانواده و شرایط زندگی آنها را از هم جدا میکند. سالها بعد دوباره به هم میرسند و عشقشان با وجود سختیها باقی میماند.
عشق تراژیک (رومئو و ژولیت)، عشق همراه با رشد و شناخت (غرور و تعصب)، و عشق ماندگار در برابر زمان (دفترچه خاطرات).
«فکر نمیکنم کسی بتواند بدون نظم استثنایی کتابی ارزشمند بنویسد.»
گابریل گارسیا مارکز
امروز دو صفحه نوشتم و یک صفحه را حذف کردم. چیزی به پایان داستانم نمانده است و از این بابت خوشحالم. نویسندگی علاوه بر الهام نیاز به نظم و انضباط دارد و اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم نقل قول پیکاسو در این باره به هدف نزدیکتر است: «الهام تنها پس از پشتکار و کارسخت به سراغتان میآید.»
اما حتی اگر زمان زیادی برای نوشتن ندارید یادداشتهای روزانه را از دست ندهید. نوشتن منظم خاطرات روزانه روی کاغذ، انرژی نوشتن شما را تأمین میکند. موضوع بسیاری از داستانهایم در همان یک ربعی شکل گرفته که مشغول نوشتن یادداشتهای روزانه بودهام. وقتی موضوع برای فکر کردن و پر و بال دادن به تخیلتان پیدا شود سرانجام وقت و انگیزه نوشتن هم از پی آن میآید و به قول معروف میتوانید با دکمه لباس بدوزید.
از گوشه آشپزخانه، صدای خنده بچهها بلند شد. یکی از آنها با شیطنت داد زد:
_ «دوباره شروع شد! آشپزی به سبک مسیخالا!»
من در حالی که با عجله و بیخیالی، تمام مواد لازم را بدون آنکه حتی نگاه کنم کدام باید زودتر پخته شود یا کدام تفت داده شود، یکباره درون قابلمه میریختم؛ فقط لبخندی میزدم. در واقع، من داشتم یک «سنت خانوادگی» را به پیش میبردم؛ سنتی که نه در کتابهای آشپزی بود و نه در دستورالعملهای پیچیده، بلکه ریشه در یک قد کوتاه، یک لبخند نمکین و یک روحیه جسور داشت.
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.
دختری بود به اسم مریم ، اون دوست داشت بتواند با حیوانات حرف بزند . روزی که البته تولد ۱۲ سالگی او بود او در خانه یک برگه پیدا کرد که رویش نوشته شده بود : مریم جان امروز به آرزویت میرسی . مریم کمی تعجب کرد او پیام برگه را باور نکرد اما شب پدرش برایش یک مرغ مینای سخنگو خرید مرغ مینا از مریم پرسید :
_ اسمت چیست ؟
مریم نامش را گفت. از آن به بعد پرنده دوست عزیز او شد و مریم از پدرش بسیار تشکر کرد.