اجازه دهید با یک فنجان چای شروع کنیم: یک نفر یک فنجان گرانقیمت چای را روی سطح صاف میزی، به طرف لبهٔ میز میلغزاند. تا زمانی که فنجان در وسط میز است، درامی در کار نیست، اما وقتی که فنجان به لبهٔ میز نزدیک و نزدیکتر میشود و بخصوص وقتی روی لبهٔ میز تلو تلو میخورد و چیزی به افتادن آن روی میز نمانده است؛ تعلیق، درام و یک احساس انتظار وکنجکاوی از عاقبت کار ظاهر میشود. فنجان چای را شخصیت اصلی داستانتان در نظر بگیرید و لحظهای را که فنجان روی لبهٔ میز تلوتلو میخورد، شروع داستانتان.
روی سارل
📚 فنون آموزش داستان کوتاه
ترجمه و گردآوری: رضا فرد
گاهی دلت میخواهد از همه چیز فرار کنی. مثلاً به سمت دریا بروی. آنجا مینشینی و نسیم به آرامی به صورتت میخورد و تو گوش میدهی، با دقت به صدای دریا، صدای پرندگانی که از کنارت میگذرند گوش میکنی و لذت میبری. فقط برای یک لحظه فراموش میکنی که کی هستی.
من و دوست عزیزم، هاجر، راهی مشهد شده بودیم. سفر ما تنها به زیارت ختم نمیشد؛ ما هر کجا که میرفتیم، به آنجا شور و نمک میبخشیدیم و با شیطنتی که در رگهایمان جاری بود، عادت داشتیم با هر قدم کمی شوخی کنیم، کمی شیطنت به خرج بدهیم و دنیا را با خندههایمان رنگین کنیم. در مشهد هم همینطور بودیم؛ در کنار زیارت و دعا، لحظاتی را با شوخیهای پرشور و دوستانه میگذراندیم.