یک نویسنده ایرانی میتواند داستانی شبیه فضای «سوپر ماریو کهکشان» بنویسد؛ مثلاً نوجوانی که برای بازگرداندن نور ستارهها و نجات جهان، همراه سیمرغ میان هفت آسمان سفر میکند و در هر جهان با موجودات افسانهای و چالشهای تازه روبهرو میشود. این داستان حس ماجراجویی بازی را حفظ میکند، اما با اسطورهها و فرهنگ ایرانی هویتی کاملاً تازه پیدا میکند.
شخصیتهای جالب معمولاً دارای تضادها و تنشهای داخلی هستند که برای خواننده جذابیت اضافه میکنند. مثلاً، شخصیتی که دارای ویژگیهای متضاد یا اهداف متناقض است.
من مینویسم چون قلمم دوست من است و مرا قضاوت نمیکند، یا به من نمیگوید ساکت باشم. من مینویسم تا شهادت بدهم، احساساتم را در عمل بیان کنم، تجربیاتم را تغییر دهم و دگرگون کنم، آنها را با قرار دادنشان در مقابلم (به جای درونم) کشف کنم.
این یکی از مفرحترین و دوستداشتنیترین انیمههای است؛ با شخصیتهای سرگرمکننده و داستانی متفاوت و لذتبخش. داستان از این قرار است که گروهی از ماجراجویان برای نجات یکی از دوستانشان به درون سیاهچالی پر از هیولاها قدم میگذارند؛ اما آنها در این سفر طولانی باید چیزی برای خوردن داشته باشند در حالیکه پول زیادی هم برای خرید آذوقۀ کافی ندارند؛ بنابراین تصمیم میگیرند تا با خوردن هیولاهایی که میکشند در پول خود صرفهجویی کنند. این در ابتدا شاید تهوعآور به نظر برسد اما کمکم معلوم میشود که هیولاها خوشمزهتر از آن چیزی هستند که قبلا به نظر میرسید!
معروف است که اسکندر پس از حمله به ایران از مشاوران خود پرسید که چگونه بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران گفت کتاب هایشان را بسوزان، دیگری گفت خردمندانشان را بکش. اما او مشاور جوان و باهوشی داشت که گفت: نیازی به چنین کاری نیست...
از میان مردم آن سرزمین آنها را که نمیفهمند و کم سوادند به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند به کارهای کوچک و پست بگمار. بیسوادها و نفهمها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت.
فهمیدهها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده عمر خود را تا لحظه مرگ در گوشهای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...