خورشید برگ های درختان را طلایی و درخشان کرده و به آنها زینت داده.
پرندگان ، آوازخوان در آسمان باهم میرقصند.
باد میزبان این مجلس است و سعی دارد لباس هارا به وسط مجلس بیاورد تا شاید بتواند آنهارا در آسمان بی کران به پیچ و تاب بکشاند.
گربه لاغر و سیاهی با پای لنگش خود را به بالای دیوار رسانده و با حسرت به آنها خیره شده بود.
کاش باد دست اوراهم میگرفت و با خوشروئی دعوتش میکرد.
به پرندگان خیره شده ، با همان چشمان زردی که خورشید قسمتی از خودش را به او قرض داده.
خورشی. هم مثل او فقط تماشاگر است.
اگر باد گربه را دعوت میکرد برایشان بلند آواز میخواند ، آوازی که شاید برای باد و پرندگان جدید است اما برای درختان و انسان ها تکراریست.
با اهنگش به دنبال دمش میچرخید!
با این حرکت شگفت انگیز حتما کبوتران حیرت زده میشدند و حتی شاید بخواهند انهاهم مثل گربه دنبال دم نداشته شان بدوند و آن وقت چقدر گربه از خنده در آسمان غلت بزند.
باد به خوبی رسم مهمان نوازی را بلد است و حتما او را به شما مفصلی دعوت میکند.
《ده ها گنجشک کباب شده》
با فکرش لب و لوچه اش آویزان و آب دهنش براه افتاد.
اگر صدتا گنجشک هم جلوی او بود حتما همه را میخورد ، انقد میخورد تا چاق و چله شود.
شاید بعد از اینکار کسی از او نترسد و بکر نکنند جن است و بعد شوم.
اما این یک رویاست ، همه چیز در آسمان و رویا زیباست.
زندگی واقعی پای لنگ و شکم گرسنه اش است.
زندگی واقعی حسرت صدها گنجشک است.
زندگی واقعی حسرت آسمان است.
زندگی واقعی حسرت شادیست.
زندگی واقعی حسرت عقل کم انسان است.
زندگی واقعی حسرت همه چیز است.
تعداد شخصیتها باید به گونهای باشد که خواننده بتواند آنها را بهخوبی بشناسد و دنبال کند. اگر تعداد زیاد باشد، ممکن است تمرکز داستان ضعیف شود یا شخصیتها سطحی به نظر برسند.
شهرام شفیعی از نویسندگان ایرانی حوزه کودک و نوجوان است که با داستانهای طنزآمیز و نگاه خلاقانه به زندگی شناخته میشود. او با استفاده از موقعیتهای خندهدار، شخصیتهای متفاوت و اتفاقات غیرمنتظره، مخاطبان نوجوان را به دنیای داستان میبرد. طنز در آثار او علاوه بر سرگرمی، فرصتی برای فکر کردن به رفتارهای انسانها و مسائل زندگی فراهم میکند.
داستانش در اصل به یک افسانه فولکلور اسکاتلندی درباره دختری با لباس ستارهای برمیگردد.
دختری فقیر با کمک یک موجود جادویی، هر شب با لباسی شگفتانگیز و پوشیده از ستاره به قصر شاهزاده میرود.
شاهزاده شیفته او میشود، اما دختر پیش از آنکه هویتش آشکار شود، هر بار فرار میکند.
در شب سوم، هنگام فرار، کفش طلایی او جا میماند و شاهزاده با پیدا کردن صاحب کفش، سرانجام او را پیدا میکند.