نیما:
(آه میکشد) راستش خراب کردم... ولی اگه الان بگم، کلی نگران میشه. میگم خوب بود، بعداً آرومآروم توضیح میدم.
آرزو:
(لبخند میزند) پس همیشه هم صداقت راحت نیست، نه؟
نیما:
(لبخند تلخ) شاید... ولی هنوز معتقدم مهمترین اصله. حتی اگه خودم همیشه بهش عمل نکنم.
اینجا نیما به صداقت اعتقاد داره، ولی وقتی نوبت خودش میرسه، از گفتن حقیقت فرار میکنه — چون میخواد از ناراحت کردن مادرش اجتناب کنه. این تضاد باعث عمق شخصیت میشه و فضای خوبی برای رشد شخصیتی در طول داستان ایجاد میکنه.