اگر دیگران بدانند چه بار دردی را در سینهات حمل میکنی، اذیتت میکنند. اگر بدانند چه اضطراب و تنشی را در خود پنهان کردهای، بیشتر سربهسرت میگذارند و کمتر دوستت خواهند داشت و عمیقتر میل این را مییابند که مالک روح تو شوند.
مگر "او"ی زندگیتان.
شاید اصلا یکی از هزاران تعریف عشق همین باشد.
میداند چگونه به تو آسیب بزند، اما هرگز نخواهد.
میتواند از زخم روحت قلابِ تیز افسار ردکند، اما هرگز نخواهد.
بار سینهات را بر میدارد.
عشق او، رهاییبخش است.
افسارستیزی و بندگریزی و آزادگیدانی میبخشد.
نمیدانم اجدادمان روح کدام دخترکی را کشتهاند که نفرینش آلی شده و راه نفسمان را کور کرده است.
داغهای پشت هم، رنج وآه و مشقت، دانههای تسبیحی شدهاند که محکومیم تا آخرین دانه با ذکر «بگذرد بگذرد» مهره بیندازیمش.
نمیدانم قابلهای که بند نافمان را بریده است چه وِرد سیاه شومی بر زبانش جاری گشته که اینچنین دورویی پیشهمان شده و به دیدن سیاهی خو کردهایم.
نمیدانم چه کسی رمالی را اجیر کرده تا طلسمی را در یکی از گورستانهای همین حوالی دفن کند تا در برابر ظلم، دهان بندش نگذارد زبان بگشاییم.
اینبار ولی نمیروم.
شهر همان شهر است ولی اینبار وحشتی در من بیدار شده است. اما نمیروم. کارها دارم و همخون چشمبهراهانی...