عزیز من. از بند گذشتهپرستی خود خستهام. هر چه قدر هم که بگویم من ثمره گذشتهام هستم و زادهی اقلیم گام گامهای برداشته تا کنونم. بیا گذشتهها را اگر دوست داریم در آینده تکرار کنیم؛ در آینده زنده کنیم. قراول آثار گذشته بودن دلخوشی بی ربطیست. بگذار گذشته، به این وضع و صورت، اصلاً وجود نداشته باشد.
اگر درمییافتی که حیاتت صرفاً از زندگیِ دیگری تغذیه میکند؛ که آنچه به تو جان میبخشد، حیاتِ دیگریست، و با هر دمی که فرو میبری، نزدیکانت ویرانتر میشوند؛ آری، اگر میدانستی آنچه «زندگیِ من» مینامی، چیزی جز فلاکتِ عزیزانت نیست، و این حقیقت را جز تو هیچکس نمیدانست، چگونه میتوانستی در وقتِ دلتنگی و ملال به نزد ایشان بروی؟
امیدوارم هیچکدام از ما، یا همهٔ ما، نه به خاطر رفتارمان در ضعیفترین لحظات زندگی، بلکه به خاطر استواری و نیرویی که وقتی ، یا اگر ، فرصت دوبارهای به ما داده میشود از خود نشان میدهیم، قضاوت شویم.