Телеграм канал ''




533 подписчиков
151 просмотров на пост


Детальная рекламная статистика будет доступна после прохождения простой процедуры регистрации


Что это дает?
  • Детальная аналитика 717'498 каналов
  • Доступ к 258'596'215 рекламных постов
  • Поиск по 1'083'666'984 постам
  • Отдача с каждой купленной рекламы
  • Графики динамики изменения показателей канала
  • Где и как размещался канал
  • Детальная статистика по подпискам и отпискам
Telemetr.me

Telemetr.me Подписаться

Аналитика телеграм-каналов - обновления инструмента, новости рынка.

Найдено 28 постов

دل‌یار....
Видео/гифка, 72 сек,
یگانه دلدار،
در تمام این مدت، چقدر بیش‌تر از خود ِ تنهامان زیسته‌ایم. حتی در تنهایی‌هامان، بیش از یک نفر بوده‌ایم. با دغدغه بیش از یک نفر و امید بیش از یک نفر و معنای بیش از یک نفر.
چه عمیق‌تر از خود خودمان. چه «ما»ی زیبایی.
تو را نمی‌دانم، ولی رشد و تعمیق و تکامل را در روح خودم، و در بند بند پل‌های «ما» و ستون هستی زیبای درهم تنیده‌مان میبینم.
در کنارت زیاد می‌آموزم.
شاید آخرین آموخته‌ام این است که عشق، به آدم قدرت غیب نمی‌دهد. جادوی عشق در این نیست که علم غیب و خرد بی حد و مرز بدهد، بلکه در این است که دروازه‌های هزارتوی روح را، به شرط عیار عشق، یک به یک می‌گشاید و صلا می‌دهد که «بیایید...
بیایید و ببینید نادیده‌ترین کنج‌های وجودتان را. بیایید...
بدانید که هرآن چه خواهید دید زیبا نیست... اما این هم بدانید که گر تنها بودید دیدنشان را بینا نبودید و نجات از آن را را جز با دستی در دست یار، نخواهید توانستن...»

جادوی عشق در این نیست که علم غیب و خرد بی حد و مرز بدهد. معجزه‌ی عشق، اذن به اعتماد در همراهی سفر شناختی‌است که پایانی ندارد. مگر درون را پایانی‌است عزیز من؟ قعرش به قدر کل فرداهایمان بی انتهاست...

سپهر سلیمان
@Dardelnegashtegan
تو زیبایی و بی پروایی
و من که از این دلتنگی بیمار....
Видео/гифка
مکن اسراف در اسباب شید و زرق ای زاهد
که چندین مرده را آن گنبد عمامه بس باشد

خموشی بحر بی پایان و سیلاب است گویایی
دلیل جهل، لاف علم از علامه بس باشد

@Dardelnegashtegan
دَردِل‌نِگاشتگان:
@dardelnegashtegan

(ابتدا فیلم را ببینید)
می‌رم... ازین‌جا میرم...
من نمی‌خوام عاشق بمیرم...
🖋سپهر سلیمان

«... آره دیگر، مثل تو همه می‌آیند و دو کلام با ما می‌‌خوانند و دو تا قر می‌ریزند و اگر خیلی دست و دل باز باشند، یک ده‌لیری مرحمت می‌کنند و تمام. همین ها بعضی وقت‌ها چنان «خوش به‌حالتان» بارِ آدم می کنند که آدم می‌ماند چه بگوید. می‌گویند «خوش به‌حالتان، این جا راحتید، نه حجابی، نه مشکلی، نه ترس و واهمه‌ای..» ما هم لبخندی می‌زنیم تا لیرشان را مرحمت کنند و بروند.
اسمم؟ بیا بگیریم متین. خودت هم می‌دانی که متین نیست اسمم. اینجا کسی اسم واقعیش را نمی‌گوید که، آن هم به ایرانی‌های مسافر! ببین کاملا رک بهت می‌گویم. ما حالمان از ایرانی‌هایی که هر روز می‌آیند و ما را طولانی تماشا می‌کنند و عکس و فیلم می‌گیرند به هم می‌خورد. نه... با تُرک‌ها هم همین‌ایم. نوستالژی و هموطن بازی و ایران ایران گفتن همه‌اش کشک. این جا قانونی داریم که می‌گوید هر کس بیشتر از پنج دقیقه نگاهت کرد و پول درشت هم توی باکس انداخت حتماً یا راپورتچی این‌هاست یا آن‌ها. با تو هم تعارف نداریم، حواست باشد که همه این جا همچین فکری درباره‌ی تو می‌کنند... »

این ها را گفت و آرام گرفت. گویی آتشی از حرصِ ازلی در او بود که باید روی کسی می‌ریخت تا خاموش می‌شد. به او گفتم ایران هم که بودم، هر کسی صدای سازی را کنار خیابان درآورد، به تماشا می‌ایستم و مست می‌شوم. آکاردئونش را در آورد و با دستمالِ کافه، کلاویه‌هایش را تمیز کرد. عاشق سازش است. می‌گوید آروز داشته تا فارغ از پول و شادباش، برای هنر ساز بزند. به خودم می‌گویم، ولی مگر می‌شود یکی مثل او هنرمند و لطیف، بدون دوست سر کند؟ مگر می‌شود تمام بن و ریشه‌ات را ببُری و ببری در خاک دیگری از نو بکاری؟ نمی‌شود دیگر. اگر می‌شد که خود او پا پیش نمی‌گذاشت و مرا به یک چای در خیابان تکسیم دعوت نمی‌کرد.

گفتم راست است که زندگی ایرانی‌های مقیم اینجا کابوسی زنده ‌است؟
گفت بلند شو تا برویم. در مسیر صحبت نمی‌کرد، گفت که 29 ساله‌است و سن من را هم پرسید. همین. بعدها فهمیدم که آنقدر که با کسی معاشرت نکرده، به کل یادش رفته ‌است همراهیِ یک شخص در یک عصر خیابان تکسیم یعنی صحبت و تعریف و خاطره و نوشیدن و گپ و گفت... و رها شدن از غم غربت، از بس آدم فارسی می‌شنود آنجا.
تراموای تک ایستگاهِ کاراکوی را سوار شدیم و بعد از نیم ساعت پیاده روی به کوچه‌های تنگ و خاک گرفته و شیب‌دارِ قلبِ استانبول اروپایی رسیدیم.
خانه‌ی خرابه‌ای را نشان داد که نم و کثیفی و تاریکی‌اش در نورِ طوسی زمستان، خود را به شم می‌نمایاند و دل را می‌فشرد. سگی از در آن بیرون آمد. پنجره‌های شکسته‌اش را با پاره‌ لباسی پوشانده بودند. گفت: اینجا خانه است...
گفت هر روز قبل از ساز زدن باید دو بار دعوا کنند، یکبار با ترک ها و یک بار با ایرانی‌ها سر این که کدام گروه امروز کجا ساز بزند تا نان شب در آورد و گرسنه نخوابد. می‌گویم آخر مگر می‌شود؟ سر و وضعتان، لباس‌هایتان، به این چیز ها نمی‌آید. گفت، تاکنون دیده‌ای در استانبول کسی ژنده پوش باشد؟ حتی گرسنه‌هایش هم خوش پوشند.
از لای تشکِ چرکش، یک بطری بزرگ در می‌آورد، به من تعارف می‌زند. می‌گویم که نمی‌خورم. خودش از بطری می‌نوشد. ذهن مرا خوانده و نخوانده می‌گوید که راه برگشتی نیست. درست مثل همین زهرمار، می‌دانی که تاریک است و تلخ و بی‌راه و پر درد، ولی تو را می‌کِشد، نمی‌گذارد بازگردی. با زوزه‌ای صادقانه می‌گوید، آخر مگر کسی که بر خاک خودش به سیمِ آخر نزده باشد هم خود را دلقک و مطربِ دیار غربت می‌کند؟ که هر روز ساز بزند تا دیگران برقصند و یک سکه‌ی سیاه جلویش بیندازند؟ مگر دیوانه است خانه‌اش را ول کند و بیاید اینجا نصف روز از پلیس تُرک بترسد و نیم دیگر از دیگر آوارگانِ ایرانی؟
آکاردئون را برداشت و شروع کرد به همخوانی با پر سوز و گداز ترانه‌ای قدیمی...

روزای روشن... خداحافظ...
سرزمین من ....خداحافظ...

و من کنج اتاق تاریکش، بر روی زمین سخت و سردِ بی فرش، گوش می‌دهم.
جز این مگر کاری برای او می‌توانم انجام دهم؟ مدت‌هاست به دنبال شنونده‌ای بوده که پیشش مجبور به رقص و خنده‌های ساختگی نباشد.

🖋سپهر سلیمان
#استانبول
Видео/гифка, 97 сек, Istanbul Recontre.mp4
ز غوغای جهان رها...
عکس از نماز جمعه سال 2016. عکاس بودم و در خیل مردمان خشمگین از ترامپی که آمده بود و برجام پاره کرده بود، این کودک نظرم را جلب کرد. مشخصا ناخوشی ای داشت و پدربزرگش برای شفا به نماز جمعه آورده بودش.
وقت خروج باز دیدمش. دعاخوان نوه اش را کول کرده بود. دستش را به سردر دانشگاه تهران کشید و روی صورت بچه مالید، به قصد تبرک نماز جمعه.
Изображение
اغلب گفته می شود که سه «دگرگونی» بزرگ در اندیشه، دیدگاه مرجعیت بشر را تهدید کرده است:

اول، «یوهان» کپرنیک اثبات کرد که زمین مرکز عالم نیست تا در پیرامون آن همه اجرام سماوی بچرخند.

دوم، «چارلز داروین» نشان داد که ما مرکز زنجیره حیات نیستیم، بلکه مانند همه مخلوقات، از اشکال دیگر حیات تکامل یافته ایم؛


و سوم، «زیگموند فروید» که ثابت کرد که ما اربابان خانه خود نیستیم، بیشتر رفتارهای ما توسط نیروهایی خارج از آگاهی و شعور ما کنترل و اداره می شوند.

شکی نیست شریک نظریه فروید که مورد اعتراف وی قرار نگرفته، «آرتور شوپنهاور» است. چرا که سالها قبل از تولد فروید، شوپنهاور مطرح کرده بود که ما با نیروهای زیست شناختی پیچیده ای هدایت می شویم و سپس خود را با این تفکر فریب می دهیم که ما آگاهانه اعمال خود را انتخاب می کنیم.
Изображение
#حامد_عسکری
@hoorhich
Видео/гифка
بیایید که حجتم تمام شد بر شما . :)
Видео/гифка, 81 сек,
کدام دست نامرد دلش آمد تو را از بند گردنت آویزان‌ کند و‌ به سرقت ببرد؟

حالا کجایی؟ چه میخوری؟ داروهایت پیش ما مانده... لرزش و‌ بی‌تابی دوری از داروها و آرامشت آغاز شده؟ درد نان آن قدر مردم‌ را بی‌شرف کرده که تو را به یغما ببرند... مگر‌ چه قدر قیمت داری؟ کاش می‌گفتند تا ۱۰ برابر آن قیمتی که می‌خواهند تو را بفروشند به‌شان‌ می‌دادیم تا تنها تو‌ را به ما بازگردانند.

‌نکند با سگ‌های وحشی یکجا گذاشته باشندت...
از آرامش آغوش‌ ما تو‌ را کندند. کجایی دختر؟

همه بی‌تاب توییم.

دست سرنوشت! بازگردانش.

@Dardelnegashtegan
Изображение
در راستای پست قبل:

که بود که می‌گفت جهان‌ رو به بهتر شدن است؟

ننگ جهان متظاهر و پر تزویر....
رهاشدگان ماییم....
@Dardelnegashtegan
Видео/гифка, 179 сек,
هر کشوری که پناهجو بسازد، خدایی آنجا نبوده...
Изображение
ما داریم درد می‌کشیم. ما داریم با انتخاب‌های سختمان این مسیر را طی می‌کنیم. ما داریم با آزمون و خطا راهمان را در زندگی، کار، عشق، خانواده و ... پیدا می‌کنیم. ما داریم اشتباه می‌کنیم، هزینه می‌دهیم، تجربه می‌کنیم و در ابهامی عمیق قدم بر می‌داریم. ما زمانی از راه رسیده‌ایم که به تعبیر مارکس "هرآنچه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می‌رود و هر آنچه مقدّس است، دنیوی می‌شود".

ما حق داریم بترسیم و مدام حیرت کنیم. حق داریم سردرگم باشیم و به هر دری بزنیم، و حق داریم به خودمان اعتماد کنیم و راه‌های متفاوتی را برویم. اینکه ما مثل پدران و مادرانمان فکر نمی‌کنیم، نه بد است و نه از ما آدم‌های بدی می‌سازد. ما در زمانه متفاوتی زندگی می‌کنیم و داریم جهانِ خودمان را می‌سازیم؛ جهانی که شاید بتواند ما را از بی‌خانمانی نجات دهد.
@Dardelnegashtegan
در دوردست بعید، در نزدیکی خلیج، شهری لمیده لبِ ساحل کش آمده؛ شهری از همه‌جا دور؛ از زمستان محروم؛ اما آن‌قدر زنده که از غروب تا طلوع میزبان پرسه‌زنی‌هاست. این بندر محمومْ خرداد مرموزی دارد؛ خردادی که همیشه هست و همیشه خواهد بود، خردادی که از بهار به تابستان و از تابستان به پاییز می‌خرامد.

پس از سال‌های سال مردی در بندر پیدا شده که کسی نمی‌داند کیست و کسی نمی‌داند چرا، اما دنبال خرداد است. مردی که همه‌ی خیابان‌های پخته‌ی شهر را لگد کرده، در تک‌تک چاله‌ها سرک کشیده و تمام سایه‌خفتگان را در گوشه‌کنار بندر ناخفته کرده. از ترس همین مرد موذی‌ست که موج‌ها شیهه‌ی هشدار می‌کشند: تا دیر نشده جلویش را بگیرید؛ تا خرداد را وسط خلیج گیر نینداخته و منجمدش نکرده متوقفش کنید.

اما جز همان مردی که برای خردادِ بندر کمین زده، کسی زبان موج‌ها را نمی‌داند. خلیج یخ خواهد زد و خرداد درون این یخ خواهد خفت.

#خرداد
Изображение

Найдено 28 постов