هیچ گریزی نیست. باید گروه همدل (و نه لزوما هماندیش) خودمان را بسازیم و تا هر زمان که تابش را داشت و نا و دل و دماغش را داشتیم، نگهش داریم.
اغلب ما تغییر کردهایم و تغییر کردنمان همچنان هم ادامه دارد. نتیجهاش این میشود که در جمعهای قبلی احساس فهمیده شدن و تعلق نمیکنیم؛ چه جمعهای دوستی قدیمی باشند و چه جمعهای خانوادگی. برای ماندن در آن جمعها و احساس تعلّق داشتن باید بخشی از خودمان را بگذاریم بیرون در، از بخشی از باورها و احساسات و عواطفمان حرف نزنیم و در یک کلام، چنانکه هستیم نباشیم تا تنها نمانیم و جدا نیفتیم. امّا بهای این با جمع بودن، گونه دیگری از احساس تنهایی و تجربه ازخودبیگانگی است.
ما دقیقا به همان اندازه پارههایی که از تن درآوردیم و گذاشتیم بیرون بماند، احساس تنهایی میکنیم. از سویی، به میزانی که مطابق جمع رفتار میکنیم، از خودبیگانگی را تجربه میکنیم و همان سوال تلخ ساکت پشت خندهها که «دارم اینجا چه میکنم من الان؟»
ما نیاز به جمعهایی داریم که آگاهانه تناقضاتی شبیه ما داشته باشند، سردرگمیهایشان آشنا باشد و همین همدردی همدلی، امکان یکپارچگی- تو بگو موقت - به ما بدهند.
وگرنه یا تنها میمانیم و احساس عجیب بودن میکنیم یا در جمع از خودبیگانهایم و میرسد دمی که زیر میز میزنیم و هر نیمه پلی- هر قدر هم لرزان و مکسر- که با دیگران آن جمع داریم را نیز ویران میکنیم.
یکی از سالمترین عادتهای روانشناختی که میتوانید در خودتان پرورش دهید، این است که یاد بگیرید بدون توضیح دادنِ بیش از حد خودتان، ویژگیهایتان و شخصیتتان با دیگران ارتباط برقرار کنید.
از ریویو اروین یالوم.
پ.ن:
👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏
کتاب خواندن به خودی خود ارزش نیست. تنها راه رشد ذهن هم نیست-گر چه گمان میکنم انکارناپذیر است که همچنان بهترین راه است.
امروزه دهها رسانه موجودند که هممسیر کتاب - و احتمالا نه پابهپای کتاب- موجب رشد و تعمیق اذهانند.
از بازیهای رایانهای داستانمحور گرفته تا فیلم و سریال و بازیهای بینافردی همچون مافیا.
فرقهای خطرناک و سنتگرا به وجود آمده- اتفاقا در بین جوانان ۱۰-۳۰ سال، که کتاب پرستان ِمتعددخوانِ تعصباندیش میناممشان.
اینان مطالعه را امر قدسی میدانند. از کتابنخوانها بیزارند، و راه شناخت دنیاهای دیگر را بر خویش میبندند. هر کجا پای تقدس به هستی نهاده شد، بال اندیشه انتقادی سوخت و برچیدهگشت.