✍علم سیاست، بحث سیاسی، و فعالیت سیاسی انسانها را افراد بهتر یا عمیقتری نمیکند.
از قضا، بحث دیگری به صورت تحقیق شده جاریاست:
کسانی که احساس تنهایی و افسردگی میکنند، هفت برابر بیشتر از دیگران تمایل دارند فعالیت سیاسی کنند و اساسا سیاستمدار بشوند.
برای آدمهایی که احساس میکنند دیده نمیشوند و احترامی که شایستهاش هستند را نمیگیرند، سیاست یک جور درمانِ اجتماعیِ وسوسهانگیز است: اثباتی بههمه که «دیدید؟!»، حالا هر چه قدر هممیخواهند در ظاهر افتاده، مردمی و «کول» باشند.
سیاست به ظاهر یک چشمانداز اخلاقیِ فهمیدنی برایخودفریبی پیش پای فرد میگذارد: ما، فرزندان نور، در برابر آنها، فرزندان ظلمت صف کشیدهایم. ما دانش داریم و آنها نه. ما عمیقیم و دیگران نه. ما درپی تعالیایم و آنها نه!
سیاست به ظاهر به فرد تنهاماندهی بیکس حس تعلق میدهد:« من دارم با بقیه قبیلهام در یک سنگر میجنگم. من از تنهایی نجات یافتم! به اصحاب بهشت پیوستم! »
سیاست به ظاهر یک عرصه برای کنش اخلاقی است: برای آدم خوبی بودن دیگر لازم نیست خیریهای اداره کنی، جماعتی را سیر کنی یا کنار یتیمی بنشینی و همدلی کنی.
فقط کافی است لیبرال باشی یا محافظهکار یا چپ،و بهاندازه کافی از یک «دشمن» متنفر باشی.
هدف آدمهای سیاسی در تمام بحثهایشان این است که لحظههایی بسازند که در آن طرف خودشان تأیید شود و طرف مقابل تحقیرِ موجودیتی بشود.
اما سیاست، در نهایت، نه تعلق میآورد نه پیوند. آدمها به قبایل حزبی میپیوندند اما در واقع نه دور هم جمع میشوند، نه به هم خدمت میکنند، نه با هم دوست میشوند. سیاست آدم را انسانتر نمیکند.
اگر بخواهی غم و تنهایی و بیریشگی را با سیاست آرام کنی، آخرش هیچ جا نمیرسی.
آن غم تنهایی و افسردگی، در نهایت میشود خشونت، هم خشونت عاطفی هم خشونت فیزیکی. همان مردان جوانی که کنج کافهای غم خود را به شعری یا طرحی بدل میکنند، زود در سیاست کشتارهای جمعی راه میاندازند: آنها آرام آرام شبحی قاتل میان دیگر اشباح سیاسیون میشوند.
سیاست شمشیر تک لبه است. نام دیگرش انتقام و عقده کنترلگریاست.