کار شاقی نکردهام!
فقط به زانو درنیامدهام
فقط تاریکی را
از تکلم بیهودگی بازداشتهام
دشوار نیست؛
شما هم بگویید نور
بگویید امید
بگویید عشق.
سیدعلی صالحی
چهل روز و شب شد. دیدی چه بر ما گذشت؟ احساس میکنم در خاکسپاری زندگیهای آیندهام، گریه میکنم. مثل اینکه کودکیام مُرد، بزرگسالیام مُرد، خانهام مُرد، شهرم مُرد و آسمانم مُرد. عظمت شما، چیزی از دردهایم کم نکرد. هیچوقت فکر نمیکردم، موضوع گریههایم این عکسها و چهرهها و آدمها باشد و مرگ که همیشه فاصله میآورد، اینبار اینطور غریبهها را آشنایم کند. ای عاشق ایران، ای خود ایران، دستت را بده، میخواهم بلندم کنی. "ای رها، ای رهاننده، یاریدهندهام باش". کمک کن. دستم را بگیر، اگرچه دیگر اینجا نیستی ای پسر من، ای دختر من، پدر من، مادر من، ای غریبهی من، که تازه اسمت را میبینم و تازه لبخندت را میبینم، ای رها، ای رهاننده.