ایوب را آرام آرام میخوانم. چرا؟ چون دلم نمیخواهد وقتی یک کتاب زیادی به مذاقم خوش آمدهست را خیلی زود تمام کنم. دلم نمیآید از شخصیتها جدا شوم و به دنیای خودم برگردم. البته ناگفته نماند که شیفتهی قلمِ یوزف روت هم شدهام.(بعد از عصیان ایوب دومین کتاب اوست که خواندهام و امیدوارم آثار دیگرش هم به خوبی این دو باشد.)
حالا اینجا ایستاده بود و فکر میکرد عناندار ذهنش است. اما شبها، در تنهاییاش، به نظر میآمد ذهنش عناندار اوست. خب، همانطور که شاعر گفته، آدمی را از سرنوشت خود گریزی نیست. و نیز از ذهن خود.