چادرشببافان، نگهبانان خاموشِ میراث این سرزمیناند؛ زنانی که سالهاست با دستان هنرمندشان، تارهای رنگین را به هم میرسانند و از دل نخهای ساده، نقش زندگی میآفرینند.
در قاسمآباد، صدای دارِ چادرشببافی تنها صدای کار نیست؛ ضرب آهنگ خاطرههاست. هر بار که شانه بر تارها مینشیند، انگار قصهای از مادران و مادربزرگانی روایت میشود که این هنر را با عشق آموختند و با همان عشق به نسل بعد سپردند.
چادرشب برای آنان تنها پارچهای رنگارنگ نیست؛ بخشی از هویت، فرهنگ و زندگی روزمره است. رنگهای سرخ، سبز، آبی و زرد، گویی تکههایی از طبیعت گیلان را در خود جای دادهاند؛ از شالیزارهای سبز گرفته تا آسمان آبی و گلهای وحشی دامنههای البرز.
چادرشببافان با صبر میبافند، با عشق نقش میزنند و با هر رج، بخشی از فرهنگ این دیار را زنده نگه میدارند. دستانشان شاید از سالها کار، پینه بسته باشد، اما همین دستها گنجینهای از هنر، تجربه و اصالت را به امروز رساندهاند.
اگر روزی به قاسمآباد بروی و کنار دارِ بافندگی بنشینی، خواهی دید که آنچه در برابر چشمانت شکل میگیرد، فقط یک پارچه نیست؛ روایتی است از زندگی، صبوری و عشق. روایتی که در تار و پودش، روح گیلان نفس میکشد.
سپاس بیکران بر چادرشببافان؛ هنرمندانی که با دستان خود، فرهنگ را میبافند، خاطره را زنده نگه میدارند و رنگ امید را بر بوم زندگی مینشانند.رقصِ رنگها در چادرشب
چادرشب، فقط تار و پودِ درهمتنیده نیست؛ جشنِ رنگهاست. هر نخ، رنگی از طبیعت را با خود آورده است؛ سبزیِ شالیزارها، سرخیِ انار، آبیِ آسمان، زردیِ آفتاب و سپیدیِ مهی که هر بامداد بر دامنههای گیلان مینشیند.
وقتی دستان هنرمند چادرشبباف، تارها را با صبر و عشق به هم میرساند، رنگها جان میگیرند. کنار هم مینشینند، از هم میگذرند، با هم میرقصند و نقشهایی میآفرینند که گویی موسیقیِ طبیعت را میتوان در آنها دید.
در هر چادرشب، رقصی خاموش جریان دارد؛ رقصِ رنگها، رقصِ نور، رقصِ خاطرهها. رقصی که از دل فرهنگ قاسمآباد برمیخیزد و در هر خانه، گرما، زیبایی و اصالت را مهمان دلها میکند.
چادرشب، قصیدهای است که با نخ سروده شده؛ شعری که با دستان زنان هنرمند قاسمآباد بافته میشود و هر نقش آن، ادای احترامی است به زندگی، طبیعت و میراثی که هنوز زنده و پویاست.
چه زیباست که در این روزگار پرشتاب، هنوز رنگها در تار و پود چادرشب میرقصند و از زبان هنر، قصه عشق، صبر و امید را روایت میکنند.
چادرشببافان، نگهبانان خاموشِ میراث این سرزمیناند؛ زنانی که سالهاست با دستان هنرمندشان، تارهای رنگین را به هم میرسانند و از دل نخهای ساده، نقش زندگی میآفرینند.
در قاسمآباد، صدای دارِ چادرشببافی تنها صدای کار نیست؛ ضرب آهنگ خاطرههاست. هر بار که شانه بر تارها مینشیند، انگار قصهای از مادران و مادربزرگانی روایت میشود که این هنر را با عشق آموختند و با همان عشق به نسل بعد سپردند.
چادرشب برای آنان تنها پارچهای رنگارنگ نیست؛ بخشی از هویت، فرهنگ و زندگی روزمره است. رنگهای سرخ، سبز، آبی و زرد، گویی تکههایی از طبیعت گیلان را در خود جای دادهاند؛ از شالیزارهای سبز گرفته تا آسمان آبی و گلهای وحشی دامنههای البرز.
چادرشببافان با صبر میبافند، با عشق نقش میزنند و با هر رج، بخشی از فرهنگ این دیار را زنده نگه میدارند. دستانشان شاید از سالها کار، پینه بسته باشد، اما همین دستها گنجینهای از هنر، تجربه و اصالت را به امروز رساندهاند.
اگر روزی به قاسمآباد بروی و کنار دارِ بافندگی بنشینی، خواهی دید که آنچه در برابر چشمانت شکل میگیرد، فقط یک پارچه نیست؛ روایتی است از زندگی، صبوری و عشق. روایتی که در تار و پودش، روح گیلان نفس میکشد.
سپاس بیکران بر چادرشببافان؛ هنرمندانی که با دستان خود، فرهنگ را میبافند، خاطره را زنده نگه میدارند و رنگ امید را بر بوم زندگی مینشانند.رقصِ رنگها در چادرشب
چادرشب، فقط تار و پودِ درهمتنیده نیست؛ جشنِ رنگهاست. هر نخ، رنگی از طبیعت را با خود آورده است؛ سبزیِ شالیزارها، سرخیِ انار، آبیِ آسمان، زردیِ آفتاب و سپیدیِ مهی که هر بامداد بر دامنههای گیلان مینشیند.
وقتی دستان هنرمند چادرشبباف، تارها را با صبر و عشق به هم میرساند، رنگها جان میگیرند. کنار هم مینشینند، از هم میگذرند، با هم میرقصند و نقشهایی میآفرینند که گویی موسیقیِ طبیعت را میتوان در آنها دید.
در هر چادرشب، رقصی خاموش جریان دارد؛ رقصِ رنگها، رقصِ نور، رقصِ خاطرهها. رقصی که از دل فرهنگ قاسمآباد برمیخیزد و در هر خانه، گرما، زیبایی و اصالت را مهمان دلها میکند.
چادرشب، قصیدهای است که با نخ سروده شده؛ شعری که با دستان زنان هنرمند قاسمآباد بافته میشود و هر نقش آن، ادای احترامی است به زندگی، طبیعت و میراثی که هنوز زنده و پویاست.
چه زیباست که در این روزگار پرشتاب، هنوز رنگها در تار و پود چادرشب میرقصند و از زبان هنر، قصه عشق، صبر و امید را روایت میکنند.
تجربیات، موفقیتها، شکستها، افکاری که درباره خود داریم و واکنشهای دیگران نسبت به ما، همه و همه شکل دهنده تصویری هستند که ازخویشتن در ذهن داریم و "اعتقاد به حقیقی بودن" این تصویر است که سبب میشود زندگی را دقیقاً در چارچوب آن به پیش ببریم .
جهان بازتابی از خود ماست وقتی از خود بیزاریم از همه بیزاریم و وقتی به همین که هستیم عشق میورزیم تمام جهان به نظر فوق العاده و دوست داشتنی میآید.تصویری که انسان از خویشتن در ذهن دارد دقیقاً تعیین میکند که چه رفتارهایی از او سر خواهد زد با چه کسانی دوستی خواهد کرد برای چه چیزهایی تلاش خواهد کرد و از چه چیزهایی اجتناب خواهد کرد.
بیشتر مردم جهان ، در تصمیم گیریهای خود به جای این که خودشان بیندیشند نگاه میکنند که دیگران چه کار میکنند ، در نتیجه کل جریان زندگیشان را در کارهای ریز و درشت از آنان الگو برداری میکنند. این کار نوعی اسارت است که نمیخواهند خود را از این نوع زندگی کردن رهایی بخشند و این عادت را کنار بگذارند.
این عادت سرچشمه تقریباً همه اعمال بشری است. علت آن این است که مردم در کارهای روز مره خود حوصله فکر کردن ندارند ، در واقع میتوان گفت که به تشخیص خود اعتماد ندارند. چنانچه در جامعهای کارهای غیر اخلاقی رایج گردد ، این خطر وجود دارد که افراد جامعه تحت تاثیر قرار بگیرند و از همان روش ها پیروی نمایند. هر انسان آزادی باید خود بیندیشد و تشخیص دهد چه کاری به مصلحت اوست آن را انجام دهد و چه کاری به صلاح او نیست از آن کار پرهیز نماید.
ادامه دارد ... .