من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیدهور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
.
نگرانِ حرفِ مردم اگر نبوديم
مسيرِ زندگيمان طورِ ديگرى رقم ميخورد
دوست داشتنهايمان را راحتتر جار میزديم
لباسى را بر تن میكرديم كه سليقهی واقعیمان بود
آرايشى میكرديم كه دوست داشتيم
دلمان كه میگرفت، مهم نبود كجا بوديم،
بىدغدغه اشك میريختيم
صداى خندههايمان تا آسمانِ هفتم میرفت.
نگرانِ حرفِ مردم اگر نبوديم،
دخترها و پسرهايمان،
حد و مرزِ خودشان را میشناختند
نيمى از دوست داشتنهايمان،
به ازدواج منجر میشد.
نگرانِ حرفِ مردميم اما
كه چگونه رفتار كنيم كه مبادا پشتِ
سرمان حرف بزنند
كه مبادا از چشمشان بيفتيم
كه مبادا قطع شود روابط خانوادگيمان
ما در دورانى هستيم
كه نه براى خودمان
براى مردم زندگى میكنيم!
بیایید از ترسهایی که زندگیتان را آشفته کرده است ، رها شوید. همین که تصمیم بگیرید از شر این ترسها خلاص شوید ایجاد تغییر در زندگی برایتان آشکار میگردد. آدمهای ترسو زود عصبانی میشوند. اگر کسی نترسد دلیلی ندارد که عصبانی شود. باید فکر کنید که چه رفتاری دارید که دیگران میتوانند شما را عصبانی کنند. انسان خشمگین در دلش ترس دارد.
باورهای توهمی و خیالی باعث ترس در آدمی میگردد. برای سالم زیستن اول باید ذهن را خانه تکانی کنیم. تمام افکار و باورهای نادرستی که در آن جا ، جا خوش کرده بررسی کنیم. آن افکار در حال حاضر دیگر به درد نمیخورند، آنها را دور بریزیم اگرچه به آنها سالها عشق ورزیدیم و با جان و دل دوست میداشتیم. وقتی آزاد شدیم دیگر هرگز نمیترسیم و عصبانی نمیشویم ، زیرا به این وسیله ریشه ترس را برای همیشه از بین بردهایم.
ادامه دارد ... .
.
میگویند
دنیا آنقدرها هم بیحساب نیست
هر زخمی که به دلی میزنی
روزی راهش را به سمت خودت پیدا میکند
هر اشکی که باعثش شدی
حتماً روزی سهم چشمهای خودت میشود....
.
بهار که میآید قلب آدمها سرشار از مهر و مهربانی میشود؛ اما پاییز که قدم میگذارد انگار قلب آدمی در تکانش لحظهها هر بار نفسهای از ته دل را چنان عمیق میکشید که انگار بوی بهشت را در جای جای زندگی حس میکند.
بهشت ، کوچه باغ سبزیست که از پشت دیوار کاهگلی کوچههای تنگ که آبراه رودهای مسرور است ، انارهای قرمز چشمکزنان و لبخند بر لب انتظار آفتاب را میکشند.
بهشت ، رقص شاخ و برگهای درخت پرتغال است که خورشید بر علفهای باغ چمن زده و قد کشیده ، میتابد.
بهشت ، صدای خواندن بلبل روی شاخسار است که موسیقی عشق را از بر است...
صدای موج دریاست که جهش پر شور قطرات آب و صدای خنده آنها بر ساحل چنان گوش نواز است که سنگها هر بار صورتشان را با آب میشویند و خندهکنان دوباره انتظار موج بعدی را میکشند...
بهشت ، دل کوچک کودک خردسالیست که وقتی قدمهای نخستین را میگیرد سرمست از این توفیق میخندد و در قدم بعدی با امید بیشتر راهش را ادامه میدهد.
بهشت تو چیست؟
.
بهار که میآید قلب آدمها سرشار از مهر و مهربانی میشود؛ اما پاییز که قدم میگذارد انگار قلب آدمی در تکانش لحظهها هر بار نفسهای از ته دل را چنان عمیق میکشید که انگار بوی بهشت را در جای جای زندگی حس میکند.
بهشت ، کوچه باغ سبزیست که از پشت دیوار کاهگلی کوچههای تنگ که آبراه رودهای مسرور است ، انارهای قرمز چشمکزنان و لبخند بر لب انتظار آفتاب را میکشند.
بهشت ، رقص شاخ و برگهای درخت پرتغال است که خورشید بر علفهای باغ چمن زده و قد کشیده ، میتابد.
بهشت ، صدای خواندن بلبل روی شاخسار است که موسیقی عشق را از بر است...
صدای موج دریاست که جهش پر شور قطرات آب و صدای خنده آنها بر ساحل چنان گوش نواز است که سنگها هر بار صورتشان را با آب میشویند و خندهکنان دوباره انتظار موج بعدی را میکشند...
بهشت ، دل کوچک کودک خردسالیست که وقتی قدمهای نخستین را میگیرد سرمست از این توفیق میخندد و در قدم بعدی با امید بیشتر راهش را ادامه میدهد.
بهشت تو چیست؟
.
بهار که میآید قلب آدمها سرشار از مهر و مهربانی میشود؛ اما پاییز که قدم میگذارد انگار قلب آدمی در تکانش لحظهها هر بار نفسهای از ته دل را چنان عمیق میکشید که انگار بوی بهشت را در جای جای زندگی حس میکند.
بهشت ، کوچه باغ سبزیست که از پشت دیوار کاهگلی کوچههای تنگ که آبراه رودهای مسرور است ، انارهای قرمز چشمکزنان و لبخند بر لب انتظار آفتاب را میکشند.
بهشت ، رقص شاخ و برگهای درخت پرتغال است که خورشید بر علفهای باغ چمن زده و قد کشیده ، میتابد.
بهشت ، صدای خواندن بلبل روی شاخسار است که موسیقی عشق را از بر است...
صدای موج دریاست که جهش پر شور قطرات آب و صدای خنده آنها بر ساحل چنان گوش نواز است که سنگها هر بار صورتشان را با آب میشویند و خندهکنان دوباره انتظار موج بعدی را میکشند...
بهشت ، دل کوچک کودک خردسالیست که وقتی قدمهای نخستین را میگیرد سرمست از این توفیق میخندد و در قدم بعدی با امید بیشتر راهش را ادامه میدهد.
بهشت تو چیست؟