یک روز
باید تمام این خانهی متروک
تکانده شود
مثل فرشی که سالهاست
روی نردههای سرد حیاط آویزان است
اما با خاک خاطراتت چه کنم؟
که روی
تمام کتابها
روی فنجانهای نیمهخوردهی چای
و روی شانههای من نشسته است
تو رفتی
و از تمام دنیا
فقط حیاط خلوت کوچکمان ماند
و گلدانی که
به احترام جای خالیات
دیگر جوانه نزد
آدمها فکر میکنند
مرگ یعنی تمام شدن نفس
نمیدانند گاهی کسی میرود
و انسان
در حالی که راه میرود
حرف میزند
و چای مینوشد
سالهاست که دفن شده است.