Телеграм канал ''




2'029 подписчиков
407 просмотров на пост


Детальная рекламная статистика будет доступна после прохождения простой процедуры регистрации


Что это дает?
  • Детальная аналитика 712'859 каналов
  • Доступ к 256'056'813 рекламных постов
  • Поиск по 1'076'113'096 постам
  • Отдача с каждой купленной рекламы
  • Графики динамики изменения показателей канала
  • Где и как размещался канал
  • Детальная статистика по подпискам и отпискам
Telemetr.me

Telemetr.me Подписаться

Аналитика телеграм-каналов - обновления инструмента, новости рынка.

Найдено 30 постов

یادداشت امیر پوریا درباره‌ی " مهمونی " ایرج طهماسب، بعد از نیمه‌ی اول فصل اول آن: بستری که تلویزیون و کلیشه‌هایش می‌سازند

ظاهرش این است که سازمان صدا و سیما با معدود عاملان جذب بیننده‌اش نساخته. نتوانسته عادل فردوسی‌پور و رک و راستی و بی‌تعارفی‌اش درباره‌ی وضع و حال فوتبال ایران یا ایرج طهماسب و حمید جبلی و عروسک‌های بازیگوش و گاه کلیشه‌شکن آنها را نگه دارد تا انبوهی از مردمان طبقه‌ی متوسط دست‌کم چند بار در کل سال برای برنامه‌های آنها (و گاهی هم برای تماشای فوتبال) چند ساعتی تلویزیون را روی شبکه‌های داخلی روشن کنند. مردمانی که چه بابت سطح برنامه‌سازی و چه به دلیل اخبار ناراست و موضع‌گیری سیاسی و امنیتی و ضدمردمی صدا و سیما، عطای تلویزیون را به لقایش بخشیده‌اند ‌و گاه برای آن که ناچار به تحمل آگهی‌های اغلب سخیف و بی‌ایده یا زیرنویس‌های شعاری تلویزیون نشوند، حتی همان برنامه‌های نوروزی سال‌های اخیر طهماسب/جبلی را هم بیشتر در سایت‌های مختلف اینترنتی و شبکه‌های اجتماعی می‌دیدند.
اما نکته‌ی اساسی‌تر این است که رهایی از همان قیود و کلیشه‌ها و شوخی با چارچوب‌های آن، به عامل جذابیت کار همین برنامه‌سازان در بیرون از سازمان بدل شده. البته که مجموعه‌ی موسوم به ساترا، متعلق به همان سازمان معلوم‌الحال، تصور می‌کند با در اختیار داشتن صدور مجوز، همچنان محصولات شبکه‌ی نمایش خانگی را هم در چارچوبی شبیه تلویزیون محصور کرده؛ اما اگر در نظر بگیریم که مجموعه‌ی "مهمونی" با جلوتر رفتن، شیطنت‌ها و حتی بددهنی‌های نمکین بیشتری به شخصیت‌هایش بخشیده، برای پیرزن هم میدان ِ مراودات شوخ با مردان را باز کرده، گذاشته یک پشه به برهنگی آدم‌ها در ساحل یا شب زفاف اشاره کند و از تصویر اتوکشیده‌ی رایج مجری سازمان به مرد میانسالی رسیده که از عروسک‌هایش فحش می‌خورد یا برای خوشایندشان اصوات حیوانات درمی‌آورد، آن وقت خواهیم دید که پشت کردن به تلویزیون و منزه‌نمایی آن در تمام این چهار دهه و اندی، نه فقط "شیوه‌ی تولیدی" این برنامه، بلکه همچنین بستر اصلی خلق شخصیت و موقعیت در آن است.
این که گویا در تلویزیون و سریال‌هایش لمپن کم نیست و خیلی‌ها شوخی‌های - به‌اصطلاح ِ رایج ِ حضرات نظارتی- "منشوری" می‌کنند یا مجریان مسابقه‌ها و برنامه‌های کودک، کله‌معلق هم می‌زنند تا در نظر بیننده "باحال" جلوه کنند، نباید با آن چه در "مهمونی" یا در صراحت عادل فردوسی‌پور طی مصاحبه‌هایش در برنامه‌ی "فوتبال ۳۶۰" یکی انگاشته شود. شیطنت پشه و کته‌ و قیمه‌خانوم یا دید زدن خلوت عاشقانه/اروتیک آدم‌ها توسط مگسی از پشت پرده یا بددهنی بچه به سبک تمام هم‌نسلانش، از جنس طبیعیات جاری زندگی مردم این‌ دوران است؛ نه آلوده به آن لودگی و نچسبی و گوشت‌تلخی که در نمونه‌های اشاره‌شده‌ی تلویزیونی می‌بینیم.
اشاره به برنامه‌ی فردوسی‌پور که هنوز در نیم‌راه تثبیت شکل خود است و شاید بشود بعدها به آن‌ پرداخت، البته یک اشاره‌ی جانبی بود. اما اصل بحث این است که "مهمونی" با گذر از نیمه‌ی فصل اول خود، دارد از همین بستری که گفتیم، به درستی بهره می‌برد. نگاه‌های بهت‌آمیز ایرج طهماسب به دوربین در واکنش به آن چه همین نوع موقعیت‌های دور از کلیشه و هنجارهای تلویزیون را می‌سازد، بسیار گویاست و بیش باد.
او به ویژه در مواجهه با پشه، بچه و قيمه‌خانوم، دیگر فقط آقای مجری نیست و دارد نقش‌آفرینی می‌کند. سَبُک نمی‌شود اما از چارچوب موقر مجری، به‌ناچار بیرون می‌آید و چه خوب.

پی‌نوشت: راستش همواره در این نوع اشاره‌ها، از این که نوشته یا گفته‌هایم به نیت‌تراشی برای برنامه‌سازها بدل شود و سانسورچی‌ها ادعا کنند که آنان اصلاً به همین قصد، چنین برنامه‌ای ساخته‌اند، پرهیز دارم. بابت همین، سعی کرده‌ام پیش از نمایش یا پخش عمومی، به این نکات فرامتن نپردازم. چرا که در هر حال، اینها برداشت و بحث‌های ماست و نباید گزکی به دست عاملان سانسور بدهد.
از این رو بود که فاصله‌‌ی زمانی نسبتاً زیادی بین یادداشت اولم درباره‌ی این مجموعه - بعد از قسمت چهارم آن - و این یکی افتاد. یادداشت‌های بعدی با ۱. مکث بر شخصیت عزیز روحی و ۲. تماشای فخامت و طنزفهمی ِ آقای علی نصیریان در قسمت دوازدهم، در راه‌اند.

@amiropouria
یادداشت امیر پوریا بعد از نیم‌فصل اول مجموعه برنامه‌ی "مهمونی" ایرج طهماسب: بستری که تلویزیون و کلیشه‌هایش می‌سازند

@amiropouria
متن در ادامه می‌آید 👇
Видео/гифка, 84 сек,

روراست بگویم، با آن چه در توصیف فیلم "الویس" باز لورمان خوانده و شنیده بودم، آمادگی‌اش را داشتم که با بدجنسی تمام، آن بخش از فیلم "فارست گامپ" را اینجا بیاورم که الویس پرِسلی ِ جوان با دیدن پاهای فارست و طرز رقصيدن او، به فکر ابداع رقص مشهور خود با نزدیک کردن زانوها به هم و دور کردن کف پاها از هم می‌افتد. و بعد هم بنویسم این فرضیه‌ی طنازانه‌ی رابرت زمه‌کیس را به آن چه فیلم به عنوان پسزمینه‌ی شکل‌گیری موزیک الویس نشان می‌دهد، ترجیح می‌دهم! ولی فیلم، به خصوص در عظمت و شکوه نمایش آی‌مکس، برنده شد و من، تسلیم شدم.
اما حتی زمینه‌ی کم و بیش شعاری فیلم در مورد پیروی مطلق الویس از موسیقی آفرو-آمریکن و همچنین تقدیس او تا سرحد یک آگاه سیاسی با تجلیل از رابرت کندی و مارتین لوترکینگ، در ساختار برق‌آسا و بی‌مکث و پر از درخشش نئون‌ها و جواهرات و نورهای رنگی فیلم و روایت توفنده‌ی موسیقایی آن، در لفافی چنان زیبا ارائه می‌شود و برای چشم و گوش و حس مخاطب، چنان ضیافتی می‌آفریند که می‌توان آن شعارها را هم پذیرفت.
تشخیص درست لورمان که تام هنکس حتی با بازآفرینی بیان بد مدیر برنامه‌ی الویس، می‌تواند آن قدر راوی شیرینی باشد که تلخی‌های زندگی خود و او را هم دل‌انگیز تعریف کند، به اندازه‌ی روایت بصری و تدوینی پرشور فیلم، در پیگیری مشتاقانه‌ی روایت مؤثر است. حتی فیزیک کاملاً مناسب الویس فیلم در آخرین سال‌ها که با واقعیت نمی‌خواند، در چارچوب الویسی که فیلم با آن انرژی و ارتعاشات سرسام‌آور خلق کرده، به نمونه‌ی ویژه‌ای از آن ادعای قدیمی خیلی از فیلمسازان سینمای تاریخی ما بدل می‌شود که لورمان به جایشان می‌تواند بگوید: "الویس خودم را خلق کردم".
تام هنکس در یک فیلم دیگر رابرت زمه‌کیس، Cast Away خوب می‌گفت که پنجاه میلیون فن/هوادار الویس در سراسر دنيا، هیچ وقت اشتباه نکردند. شاید حتی او بود که با آماری خیلی پایین‌تر از شیفتگان واقعی الویس، اشتباه می‌کرد‌.


#الویس #الویس_پرسلی و نه #الویس_پریسلی #باز_لورمان #تام_هنکس #آستین_باتلر #فارست_گامپ
#elvis #elvismovie #elvispresley #buzluhrmann #tomhanks #austinbutler #forrestgump #castaway

@amiropouria
یادداشت کوتاه امیر پوریا درباره‌ی فیلم "الویس" (باز لورمان، ۲۰۲۲): ضیافتی برق‌آسا برای گوش، چشم و حس
@amiropouria
متن در ادامه می‌آید👇
Изображение
یک. جرج کیوکر، استیون فریرز، لاسه هالستروم، کلود للوش، والریو زورلینی، پیتر یِیتس، مایک لی، کلود سوته و ... اِتوره اسکولا. این کارگردان‌ها در هیچ فهرست و طبقه‌بندی رسمی سینمایی، به هم ربطی ندارند؛ اما بابت توجهات خاص‌شان به احساس‌های انسانی و شیوه‌های در نهایت دلنشین یا شیرینی که برای انتقال تلخی‌های ناگزیر زندگی به کار می‌گیرند، چند سالی‌ست برای من مهم‌تر شده‌اند. مهم‌تر در قیاس با میزان اهمیت و شهرت نه‌چندان گسترده‌ای که بین جماعت فیلم‌بین ایرانی دارند. نام آنها در بین این جماعت، خیلی کمتر از مثلاً کلینت ایستوود با همین توجهات و جزئیات عاطفی، آشناست. از مجموعه برنامه‌ی «سینما و زندگی با امیر پوریا» تا اشاره‌های نوشتاری، هر جا از آثارشان اسم برده‌ام، حتی اگر خود فیلم مثل «شکلات» هالستروم یا «فلورانس فاستر جنکینز» فریرز یا «رازها و دروغ‌ها»ی لی، مشهور و «شناس» بوده، کارگردان و سوابقش به ندرت در ذهن مخاطب ایرانی در کنار نام فیلم می‌نشیند.

دو. «قوانین خانه‌ی سایدر»، یکی از چندین فیلم نازنین لاسه هالستروم سوئدی در آمریکا، دومین اسکار نقش مکمل مرد را برای سِر مایکل کِین بزرگ به ارمغان آورد. جان ایروینگ نویسنده‌ی رمان محبوب منبع اقتباس فیلم، در فیلمنامه‌ای که بر اساس کتاب خودش نوشت و بابت آن اسکار گرفت، چند اشاره/ارجاع سینمایی به داستان اضافه کرد. در کتاب، بیشتر ارجاع‌های ادبی وجود دارد و شخصیت‌های رمان او به تبع شرایط زندگی در یتیم‌خانه، رمان‌های چارلز دیکنز و شارلوت برونته را می‌خوانند. فقط یک بار هومر ولز (در فیلم، با بازی همچنان دلپذیر توبی مگوآیر) در درایو-این (سینمای روباز ماشینی) در کنار کَندی (در فیلم، با بازی شارلیز ترون که آن سال‌ها از شدت طراوت، برق می‌زد) فیلمی را می‌بینند که نامش در رمان نمی‌آید و نتوانسته‌ام پیدا کنم کدام است؛ اما در آن، یک عرب شمشیر به دست از مرکبی به زیر می‌آید و هومر که تا قبل فکر می‌کرده او سوار اسب بوده، برای اولین بار با تصویر شتر رو‌به‌رو می‌شود.

ولی در فیلمنامه، ایروینگ علاوه بر دو نوبت سینما رفتن هومر و کندی و تماشای «ربه‌کا»ی هیچکاک و «بلندی‌های بادگیر» وایلر، نقش خیلی جالبی هم به فیلم «کینگ‌کنگ» (مریان سی. کوپر، ارنست بی. شودساک، ۱۹۳۳) می‌بخشد. به غیر از سکانسی که اینجا می‌بینید، یک بار هم سرفصل مهم دیگری از زندگی همین بچه یعنی فازی (با بازی اریک پِر سالیوان، کودک دوست‌داشتنی‌ای که اگر تصویرش برایتان آشناست، از فیلم «بی‌وفا»ی اِیدریَن لاین - در ایران، مشهور به آدریان لین- یادتان مانده) در حال تماشای تک‌نفره و اختصاصی «کینگ‌کنگ» رقم می‌خورد.

سه. حتی برای آنهایی که فیلم «قوانین خانه‌ی سایدر» را ندیده‌اند و با این پُست هم به سراغش نمی‌روند، این سؤال می‌تواند مطرح و قابل مکث باشد: آیا ذهنیت این بچه، همسو با دیدگاه‌های روانشناختی زیگموند فروید است یا در مسیر معکوس آن؟ راحت می‌شود فهمید که ریشه ی این حس او درباره‌ی حس کینگ‌کنگ به فِی رِی، نتیجه‌ی یتیمی ِ خودش و محرومیتش از مهر مادری‌ست؛ اما برای ما در جایگاه بیننده، این که علاقه و تمایل آشکارا اروتیک/رمانتیک هیولا به دختر جوان یا دست‌کم رویکرد نظربازانه‌ی او را این گونه تعبیر می‌کند، آیا مؤید همان جایگاهی‌ست که فروید برای مادر در قالب نخستین و بنیادی‌ترین ابژه‌ی جنسی در ناخودآگاه فرزند ذکور، قائل می‌شود؟ یا درست برعکس؛ به معنای نادیده گرفتن احتمال گرایش اینچنینی هیولا به دخترک است؟ واکنش بچه‌های دیگر به فازی که او را در این زمینه، نادان یا ساده می‌دانند، نتیجه‌ی چیست؟ فقط داستان و احوال فیلم و کاراکتر «کینگ‌کنگ» را دریافته‌اند؟ یا در ناخودآگاه خود نشانی از این گرایش داشته‌اند و از این بابت، می‌فهمند که فازی اصل ماجرا را نمی‌فهمد؟



@amiropouria
سکانس کوتاهی از فیلم "قوانین خانه‌ی سایدر" (لاسه هالستروم، ۱۹۹۹)، نگاه یک پسربچه به علاقه‌ی کینگ‌کنگ به دختر جوان و سؤالی در زمینه‌ی روانشناسی جنسی
@amiropouria
متن در ادامه می‌آید 👇
Видео/гифка, 41 сек,
به عنوان تماشاچی و شنونده‌ی اجرای ارکستر فیلارمونیک چک در چهارشنبه‌ی قبل، اجرایی که پلی‌لیستش موسیقی چند فیلم موزیکال کلاسیک معروف مثل "یک آمریکایی در پاریس"
و "در شهر" / On the Town در کنار چند قطعه‌ی
Jazz
بیشتر از نوع جَز آمریکای لاتین بود، شک نداشتم که قطعه‌ی
Across the Stars
رو برای انتشار برمی‌دارم.
قطعه‌ای که جان ویلیامز بزرگ در موزیک متن قسمت دوم سری جدید "جنگ ستارگان" یعنی فیلم
Star Wars: Attack of the Clones (George Lucas, 2002)
برای همراهی با رابطه‌ی عاشقانه‌ی آناکین اسکای‌واکر (با بازی هایدن کریستنسن) و پَدمیا آمیدالا (با بازی ناتالی پورتمن) ساخت. با تمام شهرت تم اصلی و حماسی موسیقی این مجموعه، گوشه و کنارش قطعات بس زیبای دیگه‌ای هم طبعاً پیدا می‌شه‌ که این یکی از بهترین‌هاشونه.
هنر آقای وِین مارشال، رهبر ارکستر اهل بریتانیا در این اجرا و همچنین یان مراچک، نوازنده‌ی ویولن اول ارکستر، همپای کار جان ویلیامز، قابل تحسینه. شکوه ِ معماری ِ محوطه‌ی بیرونی قلعه‌ی پراگ و البته زیبایی ِ آسمون پراگ هم از اونها ملازمان شایسته‌ای برای این موزیک می‌سازه.
@amiropouria
Видео/гифка, 415 сек,
یک) در نگاه عمومی، به نظر میاد برای ماها عیب و بده که فیلم‌ها رو به شکل "کاربردی" ببینیم یا به تعبیری، "مصرف کنیم"! اما ما فیلم "بعضی‌ها تندشو/داغ‌شو دوس دارن" بیلی وایلدر کبیر رو در شب و روز تولدش، در دو نوبت تماشا، برای زدودن غمی که بر اثر دلتنگی پیش اومد و پیش‌بینی‌پذیر هم بود، استفاده کردیم؛ و تمام و کمال هم جواب داد.
دو) در شماره‌ی ۵۰۰ ماهنامه‌ی فیلم (آذر ۱۳۹۴، که به معنای عینی و حسی کلمه انگار همین دیروز بود اما اعداد می‌گن ۷ سال ازش گذشته)، اصغر فرهادی که دبیر افتخاری اون شماره‌ی ویژه بود، از کارگردان‌های مختلف پرسید که دوست داشتید سازنده‌ی کدوم فیلم تاریخ سینمای ایران بودید؟ بیشترشون در جواب، فیلم‌های تحسین‌شده و جایزه‌‌بارون‌شده -از جمله، فیلم‌های خود او- رو نام بردند. اما بحث فرهادی این بود که اگه آدم به عنوان فیلمساز مثلاً در اولین لحظات ثبت تصویر عشق‌ورزی مش حسن با گاوش در حین شستن گاو در رودخونه، کنار دوربین حاضر بود، شهرت و تاریخ‌سازی اون تصاویر در سال‌ها و دهه‌های بعد، چه لذتی به اون حضور می‌بخشید و می‌افزود؟
سه) چند سکانس پایانی در تاریخ سینما به یاد می‌آریم که همپای پایان "بعضی‌ها تندشو/داغ‌شو دوس دارن"، محبوب باشه؟ بله، پايان‌های درخشان، خیلی زیادند. اما اغلب برای "کلیت" فیلم، پایان‌بندی درجه یکی به حساب میان؛ نه این که خودشون به‌تنهایی، سکانس‌های خیلی زیبا و دلنشینی باشن‌. (یعنی تا مثال نزنم، قانع نمی‌شین؟! مثلاً پایان "سرگیجه"، "بچه‌ی رزمری"، "آنی‌هال"، "زلیگ"، "چترهای شربورگ"، "لنی"، "آفتاب ابدی ذهن پاک" یا خود "درباره‌ی الی...").
ولی سکانس آخر "بعضی‌ها..." منهای این که پایان بدیع و بی‌نقصی برای فیلم به شمار می‌ره (فیلمی که در اون، حتی طرز سوراخ سوراخ شدن ویولنسل بر اثر رگبار گلوله‌ها و طرحی که بر بدنه‌ی چوبش شکل می‌گیره هم سنجیده‌ست و توی روند پیشبرد حوادث، نقش داره!)، به خودی خود هم غافلگیرکننده‌‌‌ست و جزء به جزء، در یادها می‌مونه.
چهار) در برخی از عکس‌های سرصحنه‌ی همون سکانس، بیلی وایلدر رو می‌بینین. در دو گفت‌وگو (یکی تصویری با فولکر شلندورف، یکی مکتوب با کمرون کرو) وایلدر فیلمبرداری رو کسالت‌بار توصیف می‌کنه، چون در مراحل فیلمنامه‌نویسی به طور کامل می‌دونه فیلمش از چه تصویرهایی تشکیل می‌شه!
اما آیا موقع حضور در کنار دوربین ثبت این سکانس، او هیچ احتمال می‌داده‌ که دیالوگ آخر سکانس و کل فیلم- از زبان شوهر آینده‌ی جک لمون!- بعدها به نوشته‌ی روی سنگ قبرش - منظورم قبر خود وایلدر عزیز و بزرگه- بدل بشه؟

@amiropouria
Изображение
Изображение
Изображение
اشاره‌ای به پایان فیلم "بعضی‌ها داغ‌شو دوس دارن" بیلی وایلدر و سؤال اصفر فرهادی از فیلمسازان ایرانی به بهانه‌ی زادروز وایلدر و تماشای چندین‌باره‌ی فیلم معروف او

@amiropouria

متن در ادامه می‌آید 👇
Изображение
بازنشر گفت‌وگوی امیر پوریا و آرش خوشخو درباره‌ی ویژگی‌های کمتردیده‌شده‌ی آثار عباس کیارستمی/منتشر شده در روزنامه‌ی "هفت صبح"/ آبان ۱۳۹۸

@amiropouria
Изображение
Изображение
Изображение
Изображение
Изображение
مدتی‌ست هر جای پراگ، گلدانی شبیه حسن یوسف خودمان می‌بینم، با ذوق‌زدگی کنارش عکس می‌گیرم. حتی وقتی به کوچکیِ آن بچه‌گلدان ِ روی میز باشد. امروز که در عکس‌های قدیمی‌ام با آقای کیارستمی پرسه می‌زدم، دلیل احتمالی این شیفتگی‌ام را پیدا کردم: اولین نوروز بدون او، یکی از گلدان‌های بزرگ و پربرگ حسن یوسف‌مان را از خانه برداشتیم و به مزار او بردیم.
#زادروز #عباس_کیارستمی

@amiropouria
Изображение

ژان لویی ترنتینیان، بازیگر بزرگ فرانسوی سال‌های پس از موج نو که دو روز قبل در ۹۲ سالگی درگذشت، در سال ۲۰۰۳ دخترش ماری را در حادثه‌ای مهیب از دست داد. ماری ۴۱ ساله که بازیگر و فرزند ترنتینان و همسر دومش نادین مارکوان معروف به نادین ترنتینیان بود، توسط برتران کانتا خواننده‌ی گروه راک
Noir Désir
کشته شد. مرگی دردناک که نقطه‌ی پایان رابطه‌ی چند ماهه‌ی کانتا و ماری بود. آن هم بر اثر عصبانیت برتران کانتا از یک اس‌ام‌اس که همسر سابق ماری برای او فرستاده بود!
ماری که دختر یک خانم کارگردان و یک آقای بازیگر بود، از همان کودکی در چند فیلم هم‌بازی پدرش شد. یکی از بهترین‌هایش در سنین تین‌ایجری او با فیلم پر از دریغ "تراس" (اتوره اسکولا، ۱۹۸۰) اتفاق افتاد. فیلمی که برای من ویترین بازیگران اروپایی دوران سینمای مدرن دهه‌ی ۱۹۶۰ و دهه‌های بعد از آن به شمار می‌رود: در گپ با دوستانم، از جمع آنها تحت عنوان "مارچلو اینا" حرف می‌زدیم و شمار قابل اعتنایی از آنها از دل دو سینمای غنی ایتالیا و فرانسه‌‌ی آن سال‌ها، در "تراس" گرد آمده‌‌اند. فیلمی‌ست که از جنبه‌های شمایل‌وار این چهره‌ها بهره می‌برد، مثل فیلم بدیع دیگر اسکولا با نام زیبای "چه قدر همدیگرو دوست داشتیم" (۱۹۷۴)، به گذشته و جوانی و سیاست و جریان‌های روز و اختلافات طبقاتی و فرهنگی، سرک می‌کشد و همه‌ی فرازها و فرودهای زندگی معاصر را در خود جاری می‌کند.
ترنتینیان و دخترش در آن فیلم، نسل خود را نمایندگی می‌کنند. ردی که پیرمرد همچون میراثی ماندگار به جا گذاشت: شور عاشقانه را در "یک مرد و یک زن" (۱۹۶۶) در کنار آنوک آمه (بازیگر "هشت و نیم" و "زندگی شیرین" فلینی) ثبت کرد و بعد، در "یک مرد و یک زن: ۲۰ سال بعد"، رد زمان بر چهره‌اش به تصویری از گذر زمان بر دو دل‌داده‌ی قدیمی پیوند خورد (آیا نباید این دو فیلم را نیاکان سه‌گانه‌ی ریچارد لینک‌لِیتر دانست؟).
همان کارگردان، همان زن و مرد را در آستانه‌ی ۹۰ سالگی در "بهترین سال‌های یک عمر" (کلود لَلوش، ۲۰۱۹) تصویر کرد. در حالی که مرد دچار زوال عقل است و همان رابطه را هم درست به یاد نمی‌آورد. رنج ِ گذر ِ عمر، در هر سه فیلم انتهایی کارنامه‌ی ترنتینیان، "عشق"، "پایان خوش" و همین، اصل داستان نقش او بود و با داستان خودش، فرقی نداشت.
ترنتینیان بیش از دو برابر دخترش عمر کرد. عادت عمومی این است که زودمرگی را ناکامی بنامیم. اما سه فیلم آخر پدر و فرجام و احوالش در سالخوردگی را ببینیم و بپرسیم کدام‌ یک به واقع "ناکام" شد؟


#ژان_لویی_ترنتینیان
#jeanlouistrintignant

Найдено 30 постов