یادداشت امیر پوریا دربارهی اتهام اخیر به عادل فردوسیپور: دستبوسی کردن یا نکردن: مسئله این نیست!
به شدت مفرح و همزمان، عصبیکنندهاست که تقریباً همه، اصل ماجرا را رها کردهاند و چه در اعتراض و اتهام زدن به فردوسیپور، چه در دفاع از او، تمام تمرکزشان را روی «دستبوسی کردن/نکردن» او گذاشتهاند. خودش هم در ویدئویی که در واکنش، منتشر کرده، بر همین تأکید میکند. در حالی که موضوع، اصلاً با این توضیح، حل و مشکل، برطرف نمیشود.
مسئلهی اصلی این است که اساساً چرا باید پیش آدم(؟!)ی مثل عباس صالحی بنشینی عادل جان؟! سؤال این است که چرا تصور میکنی این میزان بگو و بخند با او، آن هم وسط مجلس ختم، فرقی با دستبوسی دارد؟! مشکل عمده، چیزی که از پیش هم میدانستیم ولی در این ویدئو بدجوری لو میرود و توی ذوق مردم میزند، رفاقت و خوش و بش تو با چنین فردی است. وزیر دولتی که بعد از فریاد مردم خواهان سقوط و اتمام این حکومت، هنوز خودش را به رسمیت میشناسد! آن هم نه هر وزیری، بلکه رأس وزارتخانهای که خود را قیّم و صاحب حق «ارشاد» کردن ِ اهل فرهنگ و هنر و حتی کل مردم میداند. وزیری که اتفاقاً از «ایدئولوگ»ها و «پروپاگاندیست»های مجموعهی حاکمیت است و از آن دوستان اصلاحطلب تو – که گاه هم طرف سلام و علیک بنده در دهههای گذشته بودهاند- نیست که ادعا کنی فقط یک کارگزار دولتی است. وزیری که در مجالس متعدد برپا شده برای رهبر کشته شدهی جمهوری اسلامی، اغراقآمیزترین پاچهخاریهای رایج در بین سران نظام را تقدیم نظام کرده. وزیری که یک شب پیش از نوروز ۱۴۰۵، دربارهی دختران تیم فوتبال بعد از برگشتشان به ایران در شبکهی ایکس/توییتر نوشت: «... زنانی که خناسان خواستند از ایران بربایند»؛ و مقصودش ایرانیهای وطنپرست و انساندوستی بود که در گلدکوست استرالیا کوشیده بودند به دختران سرودنخوانده و تهدیدشدهی تیم، کمکی برسانند و کاری برایشان بکنند.
عادل جان! چرا ادعا میکنی «بله قربانگو» نیستی؟ چرا موضوع سادهای را که مجوز کارت را داری از همین وزیر و دولت و حکومت میگیری، این قدر پیچ و تاب میدهی؟ میدانیم که برنامهی «فوتبال ۳۶۰» تو، مجوز خود را به عنوان تولید
VOD
از ساترا نگرفته، بلکه به عنوان «پایگاه خبری»، از معاونت مطبوعاتی وزارتخانهی همین یارو گرفته. خب، داری از او اجازه میگیری. مجبور هم هستی به حرفهای قطعاً مهمل و بینمکش بخندی و از خنده پیچ و تاب بخوری و سر به دستهی صندلی بکوبی! حتی در مراسم مراسم ترحیم اکبر عبدی بیچاره! ولی لااقل ادعا نکن و تصور هم نکن که این دوستی و همنشینی و دست در دست گذاشتن، با دستبوسی و چاکری ِ درگاه، فرق دارد.
بله، من هم در دهههای گذشته، از جمله اواخر دههی ۹۰ خورشیدی، بارها در حمایت از عادل فردوسیپور در نشریات داخلی و رسانههای بیرون از ایران، نوشتم یا حرف زدم. ولی در خلاصهترین توضیح ِ تفاوت ِ نیمهی تابستان ۱۴۰۵ با تمام آن دوران و دههها، باید به سادگی عرض کنم: تقویم خریداری بفرمایید!
سه شبانهروز از صبحی که سپیده ابطحی، مستندساز، فیلمساز، تدوینگر و سینماگر را با یورش به خانهاش، بازداشت کردند، میگذرد. اما هنوز نمیدانیم او کجاست. چه نهادی بازداشتش کرده؟ بر اساس چه حکم و دستوری؟ و به چه جرمی؟
همین قدر میدانیم که او صبح روز چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵با هجوم مأموران امنیتی به منزلش بازداشت شد. گزارشها میگویند مأموران علاوه بر بازداشت او، وسایل الکترونیکی شخصیاش را نیز ضبط کردهاند؛ اما فاجعهی عظیمتر از این سرکوب هنرمند، اینجاست: تاکنون از محل نگهداری و وضعیت او اطلاعی در دست نیست!
برای یک مستندساز که رسالتش ثبت حقیقت جامعه و احوال مردم است، بازداشت در بیخبری کامل، یکی از آشکارترین جلوههای بیعدالتی و خاموش کردن صدای حقیقتجویی است.
کانون فیلمسازان مستقل ایران (ایفما) با ابراز نگرانی عمیق و خشم شدید خود، خواستار آزادی فوری سپیده ابطحی و پایان دادن به برخوردهای امنیتی با سینماگران و هنرمندان مستقل است.
منوچهر فرید، بازیگر بزرگ تئاتر و سینما و تلویزیون ایران در ملبورن استرالیا که دههها بود آنجا میزیست، صبح روز جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵ از دنیا رفت. به عنوان یک بهائی، از نخستین هنرمندان ناگزیر به گریز از ایران ِ رو به ویرانی ِ بعد از انقلاب ۵۷ بود. نیمهی دوم دههی ۹۰، اندکی پیش از مهاجرتم، برایش نکوداشتی در تهران برپا کردم که با پخش مصاحبهی اختصاصیام با او همراه بود. سال ۱۴۰۱ در ساخت مستندی دربارهی او به تهیهکنندگی رسانهی پارسی، سهم داشتم. نامش توصیفی از حاصل عمر منوچهر فرید بود: «ماندن با نماندن».
چگونه میتوان با نماندن در ایران، با ناچار نشدن به حضور در آن چه نادرست و دون است، ماندگار شد. همان که در آن مستند و در همین تکهفیلم، بهرام بیضایی در وصف و ستایش او میگوید.
مجموع اینها را برای پاسداشت یاد او در کانال یوتوبیام میآورم.
زهره ندائی، همسر و یار بس همراه او در بیش از شش دههی اخیر زندگیاش، نمونهای از ماندگاری ِ عشق و حرمت به یار دیرین است که به خیال میماند. تاب ِ شنیدن ِ اندوه جاری در صدایش را ندارم؛ اما باید بهش بگویم تا چه میزان، میزان ِ دریغش را میدانم.