از همین جاست که مسئله تنها به اختلاف دیدگاه محدود نمیشود؛ بلکه ما با بحرانی فکری در سطح نخبگان روبهرو هستیم. بحرانی که در آن توانایی تجرد در تحلیل از میان میرود و تفکر راهبردی جای خود را به کشاکش میان عاطفه، پیشینهٔ اجتماعی و ملاحظات سیاسی میدهد.
در نتیجه، امت نه فقط با بحران رهبری سیاسی، بلکه با بحران رهبری فکری نیز دستوپنجه نرم میکند؛ بحرانی که در آن مفاهیم با واقعیتها درهم میآمیزند و هر گروهی مدعی پیوند با حقیقت است، حال آنکه حقیقت چندان نیز به این مدعیان اقرار نمیکند.
و در پایان، سخنی صریح از موضع یک مسلمان ایرانی:
من، بهعنوان یک ایرانی که دفاع از خاک، جان و ناموس امت مسلمان را فرض عین و جهاد میدانم، از آن آقایانی که با اتهامهای ناروای فسق، کفر، حماقت و جهالت، سایر مسلمانانی را که با آنان همنظر نیستند میکوبند، تنها یک سخن دارم:
ما نیازی به شعارهای توخالی شما نداریم. اگر در گفتار خود صادق هستید، مردانه به میدان بیایید و در نبرد سهم خود را برگیرید. تعاطفهای لفظی و خطابههای دورادور، دردی از ما و امت ما را دوا نمیکند.
و اگر توان یا ارادهٔ حضور در میدان ندارید، دستکم سکوت کنید؛ چرا که سکوت، دستکم شما را در میان ملت خویش منفور نخواهد ساخت.
و مصداق همان بیت کهن است:
هر کس دعوی وصال لیلی دارد،
اما لیلی خود به این پیوندها گواهی نمیدهد.
در قلبِ کشاکشهایی که پیکر امت ما را میلرزاند، پرسشی کمتر مطرح میشود:
آیا کسی که هرگز در آتش ایران و شبکههای شبهنظامی وابسته به آن نسوخته است، میتواند آن را دشمن ببیند؟
حقیقت آن است که موضعگیری در قبال ایران، غالباً نتیجهٔ یک تحلیل صرفاً عقلانی و انتزاعی نیست؛ بلکه بازتابی از تجربهٔ زیسته است. از همین رو، کسی که خانهاش در صنعا ویران نشده، یا عزیزانش زیر آوار حلب دفن نشدهاند، یا فرزندش در بغداد ربوده نشده، یا در زندانهای نیروهای نیابتی ایران پرده عفت ناموسش دریده نشده، و نهایت ذلت و تحقیر و شکنجه را ندیده است، بهسادگی میتواند نظام ددمنش ایران را «جزئی از امت اسلامی» ببیند و حتی در ستایش وحدت با آن قصیده بسراید.
برای نمونه، فردی تونسی یا الجزائری و یا مغربی و الشنقیطی هنگامی که از ایران بهعنوان یکی از مؤلفههای امت اسلامی سخن میگوید، از فراز برجی فقهی و تاریخی سخن میگوید که هنوز بوی خون شهرهای ویرانشده به آن نرسیده است. در مقابل، حاکم مطیری و حسن الدقی و عبدالله النفيسي که از خلیجِ نگران میآیند، ایران را پروژهای توسعهطلبانه مذهبی با ماهیتی نژادپرستانه میبیند که دشمنی خود را جار می زند.
از سوی دیگر، نخبگان فلسطینی که زخم فلسطین را با خود حمل میکنند، به این پرونده از زاویهای عملگرایانه مینگرند؛ زاویهای که هر نیرویی را که بتواند در مقطعی به آرمان فلسطین یاری رساند، بهمثابهٔ متحدی موقت میپذیرند، حتی اگر بوی خنجر از آن به مشام برسد.
بدینسان، دیدگاهها نه صرفاً بر پایهٔ دادهها و تحلیلها، بلکه از جغرافیای رنج و از موقعیتِ نجاتیافتن یا سوختن شکل میگیرند.
ما در برابر صحنهای قرار داریم که در آن حتی در میان نخبگان نیز نوعی تجزیهٔ معرفتی حاکم است؛ نه تجرد حقیقی در تحلیل دیده میشود و نه چشماندازی مشترک. هر کس جهان را از پشت عینکی میبیند که با خون جغرافیا و تراژدیهای تاریخ رنگ گرفته است.
از این رو، سخن گفتن از ایران بهعنوان واحدی روحانی در درون امت اسلامی، برای فرزندان شام، عراق، یمن و لبنان دیگر یک «نظر» نیست؛ بلکه نوعی خیانت تلقی میشود.
و در همین جا باید پرسشی بنیادینتر طرح کرد:
آیا تا کنون از خود پرسیدهایم که چرا تقریباً هیچ روشنفکر، سیاستمدار، جریان اسلامی، عالم دین یا رهبر فکری از سوریه، عراق، یمن و لبنان با رژیم ایران همدلی نشان نمیدهد؟
پاسخ را باید در تجربهٔ تاریخی مستقیم جستوجو کرد. مردمانی که سرزمینشان به میدان نفوذ و جنگهای نیابتی تبدیل شده، نظام ایران را نه در قالب یک مفهوم نظری، بلکه در قالب واقعیتی عینی و تلخ تجربه کردهاند.
اما مسئله تنها به سیاست خارجی محدود نمیشود. در نگاه بسیاری از این جوامع، آنچه بر بدگمانیها میافزاید، رویکرد معاندانه و خصمانهای است که نسبت به ملت ایران به طور عام و نسبت به اهلسنّت ایران به طور خاص احساس میشود؛ وضعیتی که در آن بخش اعظم شهروندان این کشور خود با محدودیتهای مذهبی، اقتصادی، فومی و نژادی، سیاسی و اجتماعی روبهرو هستند.
از دید ناظران منطقه، وقتی یک نظام سیاسی حتی در درون مرزهای خود نتواند الگویی از همزیستی عادلانه میان مذاهب اسلامی ارائه دهد، دشوار است که ادعای رهبری معنوی یا سیاسی امت اسلامی در بیرون از مرزها را نیز باورپذیر سازد.
با این همه، پرسشی عمیقتر نیز در میان است:
چگونه ذهنها چنان بازی داده شدهاند که امت دو و نیم میلیاردی اسلام، گاه در ذهن برخی به یک کشور ، و آن هم با نظامی فاشیست فروکاسته میشود؟
در حالی که مسئلهٔ امت اسلامی نه در یک دولت، نه در یک قوم و نه در یک جغرافیا خلاصه میشود. امت اسلامی گسترهای است که از اندونزی تا مغرب امتداد دارد، با رنجها و آرمانهایی مشترک.
با این حال، نوعی تحریف گفتمانی در سالهای اخیر شکل گرفته است؛ تحریفی که میکوشد مسئلهٔ امت را در محور نظام ایران تعریف کند، چنانکه گویی سرنوشت اسلام به سرنوشت یک نظام گره خورده است. این در حالی است که یکی از بزرگترین و آشکارترین مسائل امت، قضیهٔ فلسطین است؛ سرزمینی که دهههاست در برابر اشغال و سلطهٔ صهیونیستی ایستاده است. ودر کنار فلسطین نباید دیگر قضایای همسنگ امت چون ترکستان و کشمیر و یمن و عراق و لیبی و اهل سنت ایران و ترکمنستان و تاجیکستان و غیره را به باد فراموشی سپرد.
در واقع، دشمنان امت اسلامی همواره کوشیدهاند اولویتهای فکری و سیاسی مسلمانان را جابهجا کنند؛ گاه با دامنزدن به شکافهای فرقهای، و گاه با برجستهسازی محورهایی که توجه امت را از دشمن اصلی منحرف سازد. نتیجه آن شده است که در برخی گفتمانها، مسئلهٔ امت از مبارزه با پروژهٔ صهیونیستی و صلیبی، چین و هند و روس به منازعات دروناسلامی تقلیل یافته است.
«پروردگارا! بر محمد ﷺ و آل محمد ﷺ درود بفرست همانگونه که بر ابراهیم و آل ابراهیم درود فرستادى، به راستی که تو ستوده و بزرگى. پروردگارا! بر محمد ﷺ و آل محمد ﷺ برکت نازل فرما همچنان که بر ابراهیم و آل ابراهیم برکت نازل کردى، قطعاً تو ستوده و بزرگى.»