پسش زدم و خواستم از پله ها بدوئم برم پایین که پیچ خوردن پام برابر شد با صدای بلند شایان و درد وحشتناکی که تو سرم پیچید
تن بیجون و کرخت شدم روی زمین افتاد و گرمی خون لباس سفیدمو گرم کرد
دستای داغ و حمایتگر برادرشوهرم تنمو چنگ گرفت
_میکشمش...شاهو رو میکشم سیمین، وای وای طاقت بیار خودم طلاقتو از اون بیشرف میگیرم وخودم میگیر...
چشم هام بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم از علاقه مردی که قرار بود بعد به هوش اومدنم....
https://t.me/+PlaMtdM1pqk4MzRk
https://t.me/+PlaMtdM1pqk4MzRk
https://t.me/+PlaMtdM1pqk4MzRk
شاهو وحدت مردی که عاشق پرستوعه اما درست موقع خاستگاری مجبور میشه با خواهر بزرگترش سیمین ازدواج کنه😱😱
اما طاقت نمیاره و عشق به پرستو...❗️💦
https://t.me/+PlaMtdM1pqk4MzRk
https://t.me/+PlaMtdM1pqk4MzRk
پارت واقعی رمانه و خیالتون راحت که رمان به پایان رسیده و تا اخرش میتونید بخونید بدون اینکه تو خماری بمونید🔥
_زینب خانوم پاشو بیا ببین چه موش کثیفی رو درحال دزدی گرفتم!
کورخوندی دخترجون اینجا خبر از اینجور غذاها واسه تو یکی نیست بده من هرچی برداشتی رو...زودباااش!
این صدای پدرم بود که عربده میزد!
ظرف غذا رو رسما از دستم کشید و به عقب هلم داد
دستم رو از میلهی آهنی حیاط بند کردم تا با مغز به زمین نخورم
مامان که از اتاق بیرون اومد بابا جری تر شد
_دخترهی نحسِ بیآبرو چندبار بگم تو از ماها نیستی؟!
چشمام خیس میشن ولی نمیخوام جلوشون کم بیارم
_همینکه سقف بالا سرته باید خدارو شکر کنی تو رو چه به فسنجون!
مگه گناه من چی بود که اینطوری رفتار میکرد؟
_ای کاش هیچوقت بدنیا نمیاومدی...از بودنت خجالت میکشم!
این غذا سهم دختر عموت بود ولی تو نجسش کردی!
دخترعموم از من مهمتر بود؟من که از وجود خودشم تو بیست سال زندگیم یکبار هم فسنجون نخوردم و اون نگران دخترعموم بود؟
برای اولین بار حرفم رو به زبون میارم
_بابا حلما از من مهمتره؟من که دخترتم تو زندگیم یکبارم فسنجون نخوردم...مگه من بچهات نیستم؟
بابا در ثانیه رگ گردنش بیرون میزنه و به سمتم خیز برمیداره
ترسیده دستم رو سپر صورتم میکنم و در خودم جمع میشم
ضربهی محکمی به پهلوم میکوبه و فریاد میزنه
_خفهشو تو دختر من نیستی!آره دختر عموت مهمتره حداقل اون باعث بی آبرویی ما نشده بود
_تا سه روز که بهت هیچی ندادم بریزی تو اون شکمت میفهمی دیگه زر زر نکنی!
بعد رو کرد به بقیهی خانواده که داشتن بر و بر مارا نگاه میکردند و گفت
_هیچکس حق نداره به این عوضی آب و غذا بده!
وحشت زده خیرهی بابا شدم که هیچ رحمی در حقم نداشت...
لگدی به کمرم زد که وسط حیاط پرت شدم و اگر دستام رو زودتر نزاشته بودم پخش زمین میشدم
راحیل دختر کمسن و سال مظلومی که باباش تو انباری زندونیش کرده و هر روز کتکش میزنه تا اینکه یه شب، همایون که برای انتقام اومده تا دختر اصلانخان رو بدزده، اشتباهی راحیل رو میدزده و زندگی راحیل وارد مسیر جدیدی میشه و مجبور میشه کنار همایون، یه مرد غریبه و مرموز بمونه و...🥲🔥
-اقای دکتر...دستم به دامنت یجور پرده شو بدوز که نامزدش نفهمه عروسی بهمبخوره
روی تخت درازکشیدم وپاهام رو با خجالت بستم که دکتربا نگاه هیزی لای پاهام نشست
_پاهاتو باز کن کوچولو ...چجوری پرده تو زدی؟ با خودت ور رفتی؟
با خجالت سرم و پایین انداختم
_من...من...اونجام میسوخت همش
_مگه برای دوخت پردت نیومدی؟پس راستش و بهم بگو تا پرده تو خوب بدوزم نامزدت نفهمه
زیر چشمی به مامانم نگاه کردم دکتر پرده رو کشید
با هزار بدبختی پاهامو بازکردم و دکتر زبونش و روی تپل باد کرده م کشید و یواش گفت
_از این به بعد اونجات نبض زد با خودت ور نرو بیا من خوبت میکنم
سرمو باخجالت تکون دادم که پوزخندی زدوگفت
_اگهنامزدت بفهمه پلمپ نامزدش رو قبلا کس دیگه ایی واکرده چکار میکنه؟
چشمام هراسیده شد و باترس بهش زل زدم
_اگه میخوای بهش نگم بایدقبلش یه حالیم به من بدی کوچولو
قبل ازاینکه بخوام حرفی بزنم خودش و...🔞
https://t.me/+3CoJRjD3X_E5YjJk
https://t.me/+3CoJRjD3X_E5YjJk
https://t.me/+3CoJRjD3X_E5YjJk
🔥⚠️ خلاصه: لیلا دختر شیطونی که از پیشخدمت بودن، به صیغه مهام خان تبدیل میشه و مجبور میشه به زور نقش همسرش رو برای خانواده شوهرش بازی کنه و اما وقتی با زبپن درازیاش مهام خانو حرص میده اونم بگارتشو توی انباری عمارتشون ازش میگیره و هر شب ... 😱❌❌
🌟 خلاصه🌟
اون یه گرگِ
گرگی که واسه شکار من فرستاده شده
خانوادم فرستادنش چون نمی خواستن کس دیگه ای شکارم کنه
بهش اجازه دادن هر بلایی می خواد سرم بیاره تا فقط برم گردونه
هر بلایی...🚬
ژانر : ROMANCE | #EROTIC#
#ACTION | #SMUT #FANTASY