Телеграм канал 'غبار المــ?ـاس | شادی موسوی'

غبار المــ?ـاس | شادی موسوی


74'162 подписчиков
31'612 просмотров на пост



?کانال شادی موسوی?
?رویای قاصدک (در دست چاپ)
⚔️ویکار(آنلاین)
?غبار الماس(آنلاین)

پارتگذاری روزانه غیر از جمعه ها

کانال دیگر نویسنده: @shadinovels
اینستاگرام نویسنده:
http://instagram.com/shadimusavi94

Детальная рекламная статистика будет доступна после прохождения простой процедуры регистрации


Что это дает?
  • Детальная аналитика 574'877 каналов
  • Доступ к 195'926'333 рекламных постов
  • Поиск по 889'638'643 постам
  • Отдача с каждой купленной рекламы
  • Графики динамики изменения показателей канала
  • Где и как размещался канал
  • Детальная статистика по подпискам и отпискам
Telemetr.me

Telemetr.me Подписаться

Аналитика телеграм-каналов - обновления инструмента, новости рынка.

Найдено 184 поста

💠کانال vip غبار الماس💠

🛍برای خواندن ۲۲۰ پارت جلوتر از اینجا و داشتن پارتگذاری دو برابر مبلغ ۲۵۰۰۰ تومان به شماره حساب زیر واریز کنید.
💳5859831179623334
شادی موسوی( تجارت)
📸شات رو به این آیدی ارسال کنید
@pearl2ad
❌به هیچ عنوان سوال دیگه ای از ادمین نپرسید ❌
پست واقعی و جنجالی رمان زیبا و خوش قلم مدیترانه
❌♨️❌♨️❌♨️❌♨️❌

عربده کشید:
- پاتو از این در بذاری بیرون دیگه روحمم نمیبینی

https://t.me/+pM0IpPbOla1kNjU0
https://t.me/+pM0IpPbOla1kNjU0

مریم تنها کاری که از دست ناتوانش برمی آمد اشک ریختن بود. هق زد و با وحشت گفت:
- بابام می‌کشه منو!

قلب همایون سنگ شده بود. چشم های خون افتاده و ترسناکش را درشت کرد و توی صورت مریم خم شد و پچ زد:

- بِری، منم رفتم. این بار برای همیشه! حالا بِکَن...

رنگ از رخ مریم پرید. دخترک بیچاره داشت زهره ترک میشد.
- هُمایون...

همایون ترسیده بود. نمی‌خواست برای بار دوم این زن لعنتی را از دست بدهد. از درون داشت فرو می‌ریخت، اما ظاهر بهم ریخته اش چنان عصبی و وحشی نشانش میداد که مریم می‌لرزید.
بازوی مریم را گرفت و تن به تن کوچکش چسباند.

- سهم من از تو چیه؟ زنمی... اما حق ندارم باهات بخوابم؟ این قانون کدوم جهنم دره‌ایه؟ خسته شدم از بس بخاطر بابات نادیده ام گرفتن زنِ لعنتی!

نالید:
- هُما...🔥🔥🔥

قلب همایون داشت ویران می‌شد.
حریصانه داد زد:

- بِکَن گفتم، منو سگ نکن.

مریم با وحشت نالید:
- هُما... تو رو خدا!
سر کج کرد و با همان نازی که همایون برایش جان می‌داد، کودکانه لب زد:
- برم؟ هوم؟

لعنت به چشم های سیاهش. لعنت به نگاه خانه خراب کنش. فکش را روی هم قفل کرد و با تنی مشتاق و قلبی هیجان زده، تن نحیف مریم را به دیوار کوبید و با تاکید گفت:
- نه... نمیری! امشب جایی نمیری... پیش من می‌مونی... پیش من می خوابی...کنار شوهرت، عروسک. چشم؟

https://t.me/+pM0IpPbOla1kNjU0
https://t.me/+pM0IpPbOla1kNjU0

برگشتم...
بعد از پنج سال برگشتم و فهمیدم بهم دروغ گفتن...
اون زن چشم سیاه لعنتی مجرد بود...
دیوونه شدم و با جنون مجبورش کردم زنم بشه.
حسرت بوسیدنش به دلم مونده بود... انقدر بوسیدمش که مُهر لب هام، رو سر و صورت شیرینش جا موند و همه فهمیدن که اون زن مالِ منهـ.....
مال ناخدا همایون بایَندُر!

آغوشم زندانشه
لب هام قدمگاهش
بخواد هم نمی‌تونه از چنگم فرار کنهــ.
چون اون زن، آخرِ همه‌ی آرزوهای این مرد مجنونه...
📛
https://t.me/+pM0IpPbOla1kNjU0
https://t.me/+pM0IpPbOla1kNjU0
Web-страница:
مدیترانه(مریم پورمحمد)


📚مِدیتَرانه(مریم پورمحمد)

داشتم از این شهر می رفتم
صدایم کردی
جا ماندم!...

🖊#رسول_یونان

عضو اختصاصی انجمن رمانهای عاشقانه🍂
@romanhayeasheghane
#داستانهای‌سوتیهای‌من
🔰چالش بوسه یواشکی💋😋🙈

دوران نامزدی همیشه دوست داشتم نامزدم دستمو بگیر یا منو بغل کنه ولی نامزدم از اونجایی که خیلی مذهبیه میگفت تا محرم نشدیم به هم دست نمی زنیم.
اون روزا من دانشجو بودم و خوابگاهی. نامزدم دو هفته ای یه بار می اومدم پیشم . منم چون دلم بوس و بغل می خواست ونامزدم هم مذهبی میدونستم که منتفیه. خلاصه هر وقتی که قرار بودنامزدم بیاد با بچه های اتاقمون نقشه می کشیدیم همینجوری که من دارم با نامزدم قدم می زنم یجوری زمین بخورم که اون منو بغل کنه... هیچ وقت هم نقشه من اجرا نشد
ولی یه بار که با هم بودیم برف اومده بود منم مثل خنگا کفش پاشنه بلند پوشیده بودم. روی برف ها لیز خوردم در حال زمین خوردن بودم که دستمو گرفت، تا من تعادلمو حفظ کردم که زمین نخورم اونم دستشو کشید. منم به یه بهونه ای باهاش قهر کردم برگشتم خوابگاه. زنگ میزد پیام میداد من باهاش سرد برخورد می کردم. خلاصه دو سه روز بعد از لیز خوردن من روی برف ها زنگ زد گفت میخام عقد کنیم(منم تو دلم عروسی بود) بهش گفتم نمیدونم هر کاری که دوس داری بکن. مقدمات عقد فراهم شد و تو خونه ی ما مراسم عقد برگزار شد. منم بر اساس تجربه ی نامزدیمون هیچ امیدی به آقامون نداشتم گفتم به این باشه میگه بعد عروسی... ولی روز عقد من برای یه کاری رفتم اتاقم. وقتی وارد اتاقم شدم دیدم...

#خاطراتوسوتیهای_من😅🤭
برای خوندن ادامه ی سوتیهای من بزن روی لینک و جوین شو😍😍😍👇👇👇👇
https://t.me/joinchat/AAAAAFMiMc41g8ns6IdfVA
♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️
#داستانهای_سوتیهای_من
بیتا:

سلام واقعا ممنون که این کانالو برامون گذاشتین و به فکر شاد کردن خانوما هستین. خاطره ی من برمیگرده به پنج سال پیش که تازه نامزد کرده بودیم و چند باری با همسرم خوابیده بودیم اما شوهرم قبل خواب فقط منو میبوسید و میخوابید و خودشو کنترل میکرد که کار دستم نده. چون خانوادهامون بد میدونستن. منم چون سنم کم بود فکر می کردم شوهرم دوستم نداره یا یه مشکلی داره که بهم دست نمیزنه. تا اینکه فهمیدم یه قرصایی هست برا افزایش میل ج.ن.سی. منم به هر بدبختی بود خریدمو برای شب جمعه که شوهرم میومد خونمون نگهش داشتم. شب که اومد رفتم براش یه شربت درست کردم و قرصه رو انداختم توی شربتش حالا هر چی هم میزدم حل نمیشد که🤣🤣🤣 مامانمم هی میگفت ببر خودش هم میزنه زود ببر دیگه بنده خدا از تشنگی تلف شد و اینا. منم شربت بردم و شوهرم خورد و...

برای خوندن ادامه ی سوتیهای من بزن روی لینک و جوین شو😍😍😍👇👇
👇👇
https://t.me/joinchat/AAAAAFMiMc41g8ns6IdfVA
♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️
#داستانهای_سوتیهای_من

دوران عقد بودم یه شب جاریم خانواده شوهر و منو دعوت کرده بود شام ،کار شوهرم ماموریتی بود گفت خونمون خالیه من به زرنگی تو شک ندارم یکی دوساعت خونه برادرم میشینیم تو یهو یه بهونه بیار که باید ببرمت خونتون. منم یکمی الکی دلخور میشم که تابلو نباشه.
منم قبول کردم خلاصه فیلم بازی کردم که مثلا گوشیم زنگ خورد و مامانم نوبت دکتر گرفته ابجیم کلاسه من باید ببرمش.
جاریم اینا کلی دلخور شدن کاش شام میموندی ،شوهرمم توراه تو ک... عروسی بود ایول بابا تو دیگه کی هستی دختر،این زنه منه ،وووو خلاصه کبکش خروس میخوند دیوونه به حدی سرخوش بود سر راه رفت داروخونه کلی ادوات بلاد کفر هم گرفت ،ما رسیدیم خونه از در باغ رفتیم تو ،دیدیم صداهای اونجوری میاد،شوهرم رفت تو اتاق دید بععععله ...😱😱😱

برای خوندن ادامه ی سوتیهای من بزن روی لینک و جوین شو😍😍😍
👇👇👇👇
https://t.me/joinchat/AAAAAFMiMc41g8ns6IdfVA

♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️

#داستانهای‌سوتیهای‌من

چالش مچ گیری😂

دوران نامزدی ما خیلی سخت بودش، شوهرم توی خونواده ی نظامی و مذهبی🧕 بزرگ شده بود طوری که حتی دستمم نمیگرفت خیلی اعصابم😡 بهم میریخت که چرا انقدر بهم بی میله خلاصه که بعد چندی آشنایی و رضایت دوطرفه محرم شدیم😬 و یه صیغه خوندیم، یه شب که رفتم خونه مادرشوهرم😼 فکر نمیکردم شب و قراره بمونم که به اصرارشون موندم وقت شببخیری شد و طبق معمول داخل یه اتاق جداگونه رفتم که بخوابم، چون نمیدونستم قراره بمونم شلوار👖 لی پوشیده بودم و خیلی تنگ بودش منم ناچارا شلوارمو دراوردم و داخل اتاق که دستشویی بودش منم با همون پاهای لخت که منتهی یه پیرهن داشتم که بلندیش تا اواسط رونم بود رفتم دستشویی چشمتون روز بد نبینه بیرون که اومدم آقامون روی تشک دراز کشیده بود و🙀🙀🙀...


#خاطراتوسوتیهای_من😅🤭
برای خوندن ادامه ی سوتیهای من بزن روی لینک و جوین شو😍😍😍
👇👇👇👇
https://t.me/joinchat/AAAAAFMiMc41g8ns6IdfVA
دست به کمر درناکم گرفتم و روی مبل افتادم.

ناله ای بی جانی کردم و به تلفن چنگ زدم.
جنینم یک روزی بود که تکان نخورده بود و من از ترس از دست دادنش نفسم بالا نمی امد.
با استرس شماره‌ اش را گرفتم.
بوق های متداومِ بی جواب اشکانم را جاری کرد که بالاخره صدای بی حوصله اش بلند شد:
-چی می خوای؟ مگه نگفتم وقتی از اون خراب شده میام بیرون دم به دیقه زنگ نزن....خیلی خوشم ازت میاد که باید صدای نحستو تحمل کنم.

دلم از لحن ناملایمش گرفت. هیچ وقت مرا دوست نداشت!
با بغض صدایش زدم.
-آقا صدرا.....

مطمئن بودم ابروهای پر پشت و مردانه اش در هم گره خورده.
-چه مرگته؟ باز که اشکت دم مشکته. خونه بابات مگه جز گوسفند چرونی کاری دیگه ای می کردی که حالا جرعت نیست کسی بهت بگه بالا چشمت ابرو.

بغصم بالاخره شکست. با التماس نالیدم:
-آقا تورو خدا بیایید...بچم...بچم تکون نمی خوره.

انگار ان طرف خط داشت با کسی حرف میزد.
-پرونده هارو بیار خودم برسی میکنم......

اینبار مخاطبش من بودم.
-چی میگی تو؟ باز ادات گرفته می خوای منو از کار و زندگی بندازی؟

https://t.me/+ijeGx3JUPJE2ZmVk
بغض و حسرت برای هزارمین بار خِرم را گرفت.
همیشه حال و روز بدم را به سخمه می گرفت.... حتی وقتی برای اولین بار ویار آن توت فرنگی های سرخ و آب دار کنار خیابان را کردم با گفتن اینکه از وجود این بچه سوء استفاده کرده ام و می خوام عقده های خودم را با جیب او خالی کنم برایم نخرید.

-آقا به خدا دروغ نمی گم.... فقط بیایید ببریدم دکتر....من هیچ جارو بلد نیستم.

با حرص غرید:
-حقا که دهاتی بودنت هیچ وقت تغییر نمی کنه... اماده شو تا یک ربع دیگه راننده میفرستم برات. امیدوارم هم خودت هم اون تخم سگ تو شکمت  با هم بمی‌رید.

 
دلم از حرف هایش به هم پیچید و نفسم رفت.
صدای الو الو کردنش هایش را می شنیدم ولی دیگر توان جواب دادن نداشتم.
تلفن از دستم افتاد و با صدای بلندی شکست.
نفهمیدم چقدر گذشت که صدای باز شدن در اومد و پیچیدن عطر تیز و تلخش در بینی ام کمی هوشیارم کرد. تنها ویارم در دوران حاملیگی بود که حداقل بعد از بیرون رفتنش از خانه ، می توانستم انقدر سر در کمد لباس هایش فرو کنم و بو بکشم تا سیراب شوم.


با عجله کنارم زانو زد و من جان کندم تا بگویم:
-حالم... بده.... به خدا....دروغ نمیگم......

دست دور تنم پیچید و با عجله بلندم کرد.
صدایش می لرزید. نگرانم بود؟
-می دونم...می دونم.... تحمل کن الان میبرمت دکتر....

سر روی شانه‌ی ورزیده اش گذاشتم و باز هم بو کشیدم، این عطر روی تن خودش صد برابر خوش بو تر بود.
روی صندلی نشاندم تکان محکمی به بدنم داد.
-چکاوک نخوابی ها! چرا بدنت یخ کرده دختر...ای خدا
ای خدای اخر را با چشمان پر شده نالید... و چنگ به موهایش زد.
برای من گریه می کرد؟

خواست در را ببندد که دستش را گرفتم.
احساس مرگ داشتم، نمی خواستم این لحاظات را از دست بدهم.
-اگه...اگه..مُردم مواظب بچمون...باش...نزار...نزار حسرت محبتت..به دلش بمونه....نزار...یکی مثل من بشه.
کف دستم را بوسه باران کرد و به مشمایی که روی صندلی های عقب بود چنگ زد.
-چکاوک ببین اینو ...مگه نگفتی دلم از اون توت فرنگی ها می خواد؟ ترسیدم...طرف داشت لب خیابون می فروخت، گفتم خب نیستن. ببین دادم بچه ها بهترین توت فرنگی های تهران رو اوردن....

راست می‌گفت. صد برابر ان توت فرنگی ها درشت تر و سرخ تر بودند.
خودش یکی از انهارا به لبم نزدیک کرد.
-بخور دردت به جونم... لعنت به غرورم که زندگیمونو حروم کرد...زود باید خوبی شی، خودم تک تک اون روزا رو جبران میکنم‌.

گوشه ی لبم بالا رفت و خواستم طعمش را بچم که جان از بدنم خارج شد و اینبار هم حسرت به دل، چشم بستم.
https://t.me/+ijeGx3JUPJE2ZmVk
https://t.me/+ijeGx3JUPJE2ZmVk
Web-страница:
آقای فرشته🕊


آﻗاﻳ ﻓﺭﺷﺗﻫ❤
نویسنده: نساء

ارتباط با نویسنده:
https://www.instagram.com/aghaye_fereshteh

❄تعرفه تبلیغات👇
https://t.me/tabligat_fereshteh
.


نیکی بغض کرده و لب برچیده گفت: همه می‌گن نیکی ناف بریده‌ی راشدِ توحیدیه!

راشد حینی که جلوی آینه کراواتش را مرتب می‌کرد قد و بالای دخترک را از نظر گذراند و با بدجنسی گفت:

-نیکی کوچولو با کجای این قضیه مشکل داره اون وقت که اینجوری آبغوره گرفته؟

اشک‌هایش شدت گرفت: تو که از من بدت میاد راشد جون...چجوری راضی میشی زنت بشم؟...میخوای واسه اینکه آقا بزرگ طردت کرد منو اذیت کنی نه؟

نچی کرد و با اخمی مصنوعی به سمتش برگشت.
لپ نرم و پنبه‌ای نیکی را کشید و با تفریح و سرگرمی گفت:

-راشد قربون اون مغز نداشتت که شب میخوابی صبح پا میشی داستان جنایی درست میکنی و کولی بازی در میاری...برو کیف و کتابت رو جمع کن سر راه برسونم کودکستانت!

نیکی معذب قدمی عقب رفت و فین فینی کرد.

-میشه منو نگیری؟...ترانه رو بگیر اون خیلی خوشگل تره...لونده...باسنش بزرگه...سینه‌هاش هم از اون هشتاد و پ...

تازه فهمید که چه گفته با خجالت کف دستش را روی لب‌های کوچک و گوشتی‌اش زد و چشم‌های خیسش را بست.

راشد سری به تاسف برای آن نیم وجب بچه تکان داد.آخر از دست آن تیر و طایفه دیوانه می‌شد.

قدمی پیش رفت و کف دستش را پشت سر دخترک گذاشت و او را به سینه ستبرش چسباند.
لرزش خفیف دخترک مشهود بود.
راشد توحیدی برای همه ترسناک بود!

-الان مثلا خجالت کشیدی وِزه؟...داشتی راجع به باسن بزرگ و سینه‌های ۸۵ ترانه صحبت میکردی...باقیشم بگو دیگه...

دخترک هق می‌زند و ملتمس می‌گوید: منو نگیر راشد جون...من بلد نیستم مثل ترانه تو تختت دلبری کنم‌...دلتو میزنم...خستت میکنم...اصلا مگه خودت همیشه نمیگی من مثل بچتم؟

عجب گیری کرده بودها!
آقای خلبان آن همه کشته مرده داشت آن وقت نیکی برایش اَدا می‌آمد‌.

لب روی شقیقه‌ی نبض دار و عرق کرده‌ی نیکی گذاشت و یک جوری که ته دلش را خالی می‌کرد و تمام راه ها را به رویش میبست گفت:

-هر چی که نیکی کوچولو بگه...فقط نیکی خانوم میدونه که اگه عقد راشد نشه آقا بزرگ اونو به ریش جلال می‌بنده؟

مانند یک گنجشگ بی پناه دستش را بند گردن راشد کرد و خودش را بیشتر در آغوشش پنهان کرد.
از جلال متنفر بود و راشد هم از قصد آن را گفته بود.

-اگه من زنت بشم میشه شبا باهام کاری نداشته باشی...

-آره عزیزم تو رو دکوری میذارم تو خونم که قشنگ بشه...

-مسخرم نکن راشد جون...همه می‌گن راشد توحیدی یه مریضی بد داره‌‌‌...اون دخترا رو تو تخت اذیت میکنه...دستاشون رو می‌بنده بعد...

لبخند کجی زد و گاز ریزی از گردن دخترکی که از کودکی به نامش زده بودند گرفت و جیغش را در آورد.

-راشد واسه تو کبریت بی خطره بچه!...اونایی که این حرفا رو کردن تو سرت کدومشون اندازه من نازت رو می‌خرن و لی لی به لالات میذارن؟

سرش را از روی سینه مرد بلند کرد و با چشم‌هایی پر شده و لحنی مظلوم گفت: شاید میخوای خرم کنی...

حرصی و دیوانه شده از دست دخترک غرید:

-آره نیکی...چاق میکنمت...چله میکنمت...بعدش یه لقمه میکنمت!

https://t.me/+wc0ex3rxLetlMzU0
https://t.me/+wc0ex3rxLetlMzU0

کاپیتان راشد توحیدی...مردی عرب از اهواز!!
کسی که سالها پیش از همه دل کند و رفت.
در واقع طردش کردند!
چون اون پا گذاشته بود روی رسم و رسوم طایفه و نمی‌خواست دختر عموی کم سن و یتیمش رو به ريشش ببندند.
اما حالا برگشته...برگشته چون اون دختر شده یه گنجشگ زیر بارون مونده‌ی بی پناه!!
نیکی کوچولو برای راشد توحیدی دوست داشتنی نیست اما غیرت یه مرد عرب هیچ وقت این اجازه رو نمیده که ناموسش خوراک دیگرون بشه...
پس اون رو زیر پر و بال میگیره😏

.
Web-страница:
°•✯شـکـوفـه‌هـای اقـاقـیـا✯•°
🌱دختری که ناف بریده مردی عرب می‌شود...

هفته ای ۴ الی ۵ پارت طولانی

تا انتها رایگان🔥
#پارت۲۹٠_هدیه ❤️❤️
#غبار_الماس
#شادی‌موسوی

-می خوای تو بری؟ من میگم قرار داشت نتونست بمونه، خودم جوابشونو میدم...

با نگرانی بی حدی چشمان پسرش را می کاود. البته که قصد داشت هرچه زودتر به زندگی محمد سامان بدهد و اتفاقا می خواست که محمد خودش سنگ های راهش را بردارد تا به نوعی جزای بی مسئولیتی اش را در گذشته کشیده باشد و یاد بگیرد که باید با مشکلات دست و پنجه نرم کند. که فرار اولین راه حلش نباشد!

اما دیشب بعد از صحبت های محمد و جهانگیر خان و بعد هم آن شام خانوادگی که نزدیک بود با تیکه ها و طعنه های تمام نشدنی یلدا به میدان جنگ تبدیل شود، فشار عصبی زیادی به محمد آمده بود.

حداقل الان نمی خواست پشتش را خالی بگذارد. بعد از دیشب حقش نبود که با همسر صفایی روبرو شود!

دلش مادرانه برای پسرش می گیرد و نگرانی به سینه اش چنگ انداخته است. مبادا دوباره یک حمله میگرنی دیگر گریبان گیرش شود!

-نه قربونت برم مگه من تو رو با این قوم عجوج مجوج تنها می ذارم...

لحظه ای فکر می کند و بعد با اخم های در هم رفته ای دست در جیبش می برد و با لحن محکم تری می گوید:

-که بعدم بگن از روبرویی با ما ترسیده و قایم شده... برازنده ما نیستت مادر جان!

مادرش به نشانه ی تائید حرفش سری تکان می دهد و بعد هر دو با هم به طرف آشپزخانه می روند.

منیر خانوم با اصرار چند لقمه به محمد می خوراند و هنوز چایش را تا انتها سر نکشیده که صدای زنگ آیفون خبر از آمدنشان می دهد.

چندی بعد هر چهارنفرشان درون پذیرایی مقابل هم نشسته بودند و پشت چشم نازک کردن های تمام نشدنی شیرین خانوم تمامی ندارد.

لاله سرش را به زیر انداخته و چنان انگشتانش را در هم می چلاند که صدای تق شکستن انگشتش سکوت بینشان را می شکند.

از خجالت سرخ می شود و ترسیده به محمد نگاه می کند و با هول عذر خواهی می کند.
💎خوش آمدید💎

#میانبرپارت‌ها
https://t.me/c/1530907792/7306

#شرایط‌عضویت‌در‌چنل‌vipغبارالماس👇♥️
https://t.me/c/1530907792/6900

🎡#پارتگذاری‌منظم
🎡#شمابابنرهای‌واقعی‌از‌آینده‌رمان‌جوین‌شده‌اید
Web-страница:

-اجازه خانم؟! عمو آریا راست میگه که قراره زن عموم بشین و بیاین اینجا با ما زندگی کنید؟!

دخترک در حالیکه حواسش به برگه ی سوالات در دستش بود با شنیدن جمله ی ساحل لحظه ای نفسش در سینه گره خورد.

ثانیه ای بعد مبهوت سر بالا آورد و به ساحلی که با آن چشمان خواستنی و روشنش خیره او بود نگاه کرد و لب زد:

-چی گفتی؟!

ساحل بی خبر از همه جا با ذوق ادامه داد:

-دیشب عمو آریا گفتش که خیلی زود خانم معلمت قراره بشه زن عموت و همیشه بیاد اینجا، تازه مارال هم با خودش میاره که من تنها نباشم. آره خانم؟ راسته؟!

گیسو لب گزید و نمی دانست در مقابل حرف های ساحل چه عکس العملی نشان دهد.

استادش کمی زیادی پیش روی نکرده بود؟!
چطور این حرف ها را به گوش ساحل خوانده بود؟!

-عموم راست گفته؟!

نگاهش را به چشمان منتظر ساحل داد. دختر بچه ای که در این چند ماه به ایران آمده بود و از نداشتن دوست صمیمی گله داشت.

و اویی که مارال را گاهی اوقات به همراه خود به این خانه می آورد تا بعد از کلاس خصوصی اش با ساحل، کمی همبازی داشته باشد.
و استادی که ...

-عزیزم این مسئله رو از راه حلی که برات توضیح دادم حل نکردی، میخوای دوباره فکر کنی و جواب بدی؟!

ساحل مغموم از اینکه به جواب سوالش نرسیده بود با چهره ای در هم برگه سوالات را گرفت تا دوباره مسئله را حل کند.

گیسو نگاهی به چهره ی گرفته اش انداخت و لبانش را بهم فشرد تا خنده اش بروز نکند که صدایی از کنار گوشش بلند شد.

-آره عمو جون، من دیشب راستشو گفتم، اما منتها اونا حرف هایی بود که باید بین خودمون می موند و به کسی نمیگفتی عزیز عمو.

گیسو با شتاب سر چرخاند و به آریایی چشم دوخت که دستانش را ستون صندلی ای که روی آن نشسته بود، کرده بود.
ساحل دستپاچه و تا حدودی ترسان سریع گفت:

-سلام عمو جون خسته نباشی.

آریا در حالیکه نگاهش را میان چشمان درشت شده و براق گیسویی که به سمتش سر چرخانده بود، می گرداند جواب ساحل را داد:

-سلام عزیزم، شما هم خسته نباشید.

جوابش کمی دو پهلو بود و گیسو را هم در بر میگرفت.
با کمی مکث به اجبار نگاه گرفت و سر چرخاند و دوباره رو به ساحل ادامه داد:

-ساحل خانم ممکنه ده دقیقه ای تو اتاقت استراحت کنی؟!

ساحل بدون حرف چشمی گفت و بلافاصله صحنه را ترک کرد.
آریا اینبار با کمال آرامش دوباره به چشمان دخترکش خیره شد و سر خم و فاصله بین صورت هایشان را به چند سانتی متر رساند.

-چرا از جواب دادن به ساحل طفره رفتی خانم کوچولو؟!

گیسو با نفسی بند رفته خیره آریا بود و تنها یک کلمه از میان لبانش بیرون آمد:

-استاد ...

آریا با نگاهی شیفته لب زد:

-جانم

همین تک کلمه کافی بود که تلنگری به تن خشک شده گیسو بخورد که سریع از روی صندلی برخاست و رو به روی آریا قرار گرفت.

-من ... سلام ... یعنی ... وای ... شما کی اومدید؟

آریا دستی دور دهانش کشید و لبخندش را خورد. بدون مکث بازوان ظریف دخترک را در دستانش گرفت و در یک نفسی اش ایستاد و سر پایین برد:

-سلام خانوم معلم، خیلی وقت نیست اومدم، اما ...
در جریانی که منو مثل ساحل نمیتونی بپیچونی؟! حرف های هفته ی پیشمو که یادت نرفته؟! هوم؟
!

گیسو انگار لال شده بود که آریا با کمال جسارت نوک بینی اش را به نوک بینی دخترک مالید و زمزمه کرد:

-یادت نرفته که گفتم باید بشی خانوم این خونه و خانوم قلب بنده؟!
یادت نرفته که گفتم جواب نه و پیچوندن تو کت من نمیره؟! یادت نرفته که گفتم فقط یک هفته بیشتر بهت فرصت نمیدم تا بتونی بپذیری هوم؟!

کمی سر عقب کشید و خیره در نگاه دخترک لب زد:

-و حالا اون یک هفته به سر رسیده و ...


https://t.me/joinchat/c81Fc4SUJOhiYzk8

https://t.me/joinchat/c81Fc4SUJOhiYzk8


گیسو دانشجویی که به درخواست آریا رستگار، استاد دانشگاهش، مسئولیت تدریس به ساحل ( برادرزاده آریا) رو به عهده میگیره.
و ساحل بهونه ی خوبی میشه برای آریایی که دلش در بند نگاه دانشجوش گره خورده تا وقت و بی وقت دخترک رو تو خونش و کنار خودش داشته باشه و ...


رمانی با عاشقانه های ناب استاد دانشجویی😍 با بیش از ۳۵۰ پارت آماده بلند😌👇


https://t.me/joinchat/c81Fc4SUJOhiYzk8

https://t.me/joinchat/c81Fc4SUJOhiYzk8
#توجه_لطفا_متن_زیرراباحوصله_وکامل_بخوانید_این_متن_پارت_واقعی_رمان_هستش_👇
https://t.me/joinchat/AAAAAFi1bW3U-7ofzA0FbQ
لب‌هایم را مضطرب روی هم می‌فشارم وبا ترس ومن من کنان میگویم:
- خواهش میکنم آرش.. شلوغش نکن لطفا... اون منظوری نداشت.. آخه.. چرا کتک کاری میکنید شما...
- از فرم لب و دهن زن من می‌گه، انتظار داشتی بشینم و نیش شل کنم واسش؟ من بی غیرتم؟!
میترسیدم.. از دیوانگی اش میترسیدم تا مبادا بلایی سر کوهیار بیاره.. با بغض دست روی سینه‌اش می‌گذارم تا آرامش کنم و اما برعکس... بیشتر آتش می‌زنم به جان غیرتش...
- آروم باش آرش... به خدا منظوری نداشت.. من زن تو هستم.. من مطعلق به تو هستم و...
چهره‌اش رو به کبودی می‌زند و صدای فریاد بلندش تک تک استخوان‌هایم را می‌لرزاند
- منظوری نداره و تمام مدت زل میزنه به لبات و باچشمامش میخواد قورتت بده؟ اون عوضی هنوز نفهمیده تو دیگه زن منی؟ نباید از دستم می‌گرفتن بی‌شرف رو... باید گردنش رو می‌شکستم.
بغض توی گلویم می‌شکند، قطره اشکم روی صورتم می‌چکد و او کف دستش را محکم به دیوار پشت سرم می‌کوبد
- من به توعه لامصب نگفتم وقتی میای تو این خراب شده آرایش نکن؟ نگفتم اینجوری لباس نپوش؟ نگفتم جایی که کوهیار هست نیا؟ وبلندتر نعره زد: _نگفتم توفقط مال منی؟؟؟
نفس‌های سنگینش باعث ترس و وحشتم می‌شود...
خدایا من از این مرد ترسناکی که مانند طوفان آوارم کرده بود وحشت دارم...
با ترس و گریه درحالی که تمام بدنم می‌لرزد می‌گویم
- به خدا منم خبر نداشتم... همین الآن فهمیدم... دیگه.. دیگه نمیام.. قول میدم ن.. نیام!
عقب می‌کشد، دستانش را با کلافگی و خشم میان موهایش می‌برد...
به درماندگی‌اش نگاه می‌کنم و اما درست وقتی که می‌خواهم چیزی بگویم، میان دستانش اسیرم می‌کند و چشمان خشمگینش بین نگاهم دو دو می‌زند
- آره..دیگه حق نداری بیای اینجا...
جرات نفس کشیدن هم ندارم و او لب‌های ملتهبش را روی گونه‌ی سر شده‌ام می‌گذارد و بدون اینکه ببوسد، پچ می‌زند
- کسی حق نداره نگات کنه وقتی منه بی‌پدر اینقدر روانیتم...
بغض کرده صدایش می‌کنم که دستش کمرم را چنگ می‌زند
- هیچی نگو... فقط باهمین ترس توی نگاهت نگام کن تا سگ تو وجودم بخوابه... تا آروم بشم و بمیرم واسه ترسیدنات...
https://t.me/joinchat/AAAAAFi1bW3U-7ofzA0FbQ
Web-страница:
"ز" مثـــــل "زن"
🔞🔞رمان گلاویژ🔞🔞
🔞🔞 فقــــــــــط بزرگسال بالای 18سال🔞🔞
هرروز پارت داریم
❤️#پارت_245

به مردی که بچه‌اش رو توی رحمم نگه می‌داشتم، با اضطراب خیره شدم.
یک قدم بهم نزدیک شد و خیره شکم بزرگم شد.
- ۷ ماهته؟
- آره.
- بچه اذیتت می‌کنه شیدا؟

با چشم‌های نافذش بهم خیره بود و تپش قلبم بالا رفت.
هیچ وقت فکر نمی‌کردم رحمم رو برای پول به کسی اجاره بدم.
- خیلی لگد می‌زنه، فقط همین.

با حس لمس دستش روی شکمم، قلبم ریخت.
- پس ۲ ماه دیگه از این عمارت می‌ری.
- اره...

کیاوش با جدیت بهم خیره شد.
- اگه پولتو ندم چی؟ چی کار می‌کنی؟
با شنیدن حرفش چشم‌هام گرد شد.

- یعنی چی؟ من من... به پولش نیاز دارم. مجانی که یک بچه رو تو شکمم تحمل نمی‌کنم!

سرمو بالا گرفت.
- وقتی حرف می‌زنم بهم نگاه کن.
- یکم می‌شه ازم فاصله بگیرید، ممکنه سارا خانم سر برسه. درست نیست منو شما رو کنار هم ببینه.

- چون زنمه؟ مگه دارم چی کارت می‌کنم؟
و بعد صورتم رو نوازش کرد که قلبم محکم تر کوبید.
- سارا خانم حساسه، همینطوری از من متنفره که بچه‌‌ی شما تو شکم منه.

- چون نازاست، حسودی می‌کنه.
و موهام رو پشت گوشم انداخت.
- گفتم منو ببین شیدا! چرا می‌ترسی؟ مگه نامحرمم؟
دستش رو روی شکمم کشید که همون لحظه لگد زدنش رو حس کردم.
یک لحظه با ذوق گفتم: وای دیدید؟ لگد زد!

و بعد از شرم سرخ شدم و لبم رو گاز گرفتم. لبخند کمرنگی زد.
- دیدم. قشنگ بود، ولی حیف از روی لباس، خوب دیده نشد.
با شنیدن حرفش از خجالت آب شدم.
- از این بیشتر هم لگد می‌زنه؟

- آره وقتی مضطرب یا هیجانی می‌شم، می‌فهمه، لگدهاش بیشتر می‌شه.
- که مضطرب بشی؟ چطور می‌شه؟
می خواستم جواب بدم که یه دفعه لباشو روی لبام گذاشت و آروم بوسید که قلبم از جا کنده شد و پاهام سست.
همون لحظه لگد زدن‌هاش قوی‌تر شد...

کیاوش ازم جدا شد ولی بوسه‌ی آخرش محکم‌تر بود و به کمرم چنگ زد، بعد با پوزخند گفت:
- الحق که پسر خودمه...

رمان بزرگسال و مهیج آیین دلبر👇🏻🍷

https://t.me/joinchat/_0-cv27QRGY4YWI0

#بزرگسال #رازآلود #هیجانی #عاشقانه

♥️⭐️♥️⭐️♥️⭐️♥️
⁠ - نمیخوامش مادر من ، نمیخوام ..

عربده میزد ..از نخواستن دخترک میگفت و چمیدانست او پشت در ایستاده است و با تنی لرزان به داد و فریاد هایش گوش میدهد

- زندگی من مگه مسخره دست شماست که دختری که بیست ساله ندیدمش رو پیدا کردی آوردی و میگی باید عقدش کنم؟


چانه اش از بغض میلرزد و این مرد هیچ علاقه ای به او نداشت؟


- غریبه آوردم مگه مادر دختر داییته ...رها یادت رفته؟


- هر خری که میخواد باشه ، نمیخوامش ، میفهمین؟


نمیخواست و چرا این جماعت علاقه نداشتنش به آن دختر را درک نمیکردند؟

ازدواج کند؟ آن هم با دختری که حتی قیافه اش را به یاد ندارد؟

کلافه و عصبی قدم رو می رود و بی خبر از دخترکی که کمی آن طرف تر پشت دیوار به هق هق افتاده است خشمگین ادامه میدهد


- همین شما تا دو روز پیش نمیگفتی زن داییم یه زن آکله خونه خراب کن بوده؟ نمیگفتی دخترشم شده یکی مثل خودش سر از خونه این و اون درمیاره؟


دستی به چانه مردانه اش میکشد و نیشخندی میزند


-حالا چیشده که یهو نظرتون عوض شده و دست دختره رو گرفتین آوردین که من عقدش کنم؟ کجا بندو آب داده که قراره ببندینش به ریش من؟


- خجالت بکش بامداد ...درست حرف بزن میفهمی چی داری میگی؟


هیستریک میخندد و در جواب شیرین می گوید


- نه مادر من ...نمیفهمم به خدا حکمت این انتخابت رو نمیفهمم ...


لگدی به زیر گلدان قرار گرفته کنار پنجره میزند


- زنگ بزنین ..مهمونی امشب رو کنسل کنین ...یا اگه میتونین یه خری رو پیدا کنین حاضر شه دختره رو بگیره ...من نمیخوام ...تنها دختر روی کره زمینم که باشه نمیخوامش.!


می گوید ...بی توجه به حرف های شیرین راه خروجی را در پیش میگیرد و اما هنوز چند قدمی برنداشته است که متوجه دخترکی که دستش را به دیوار راهرو گرفته و از زور گریه به نفس نفس افتاده بود میشود...


با تعجب به دخترک نگاه میکند و صدای بهت زده مادرش را از پشت سر میشوند.


- رها ..

با شنیدن نام دخترک ابروهایش را درهم میکشد ...رها این دخترک با این ظاهر به هم ریخته را میخواستند به عقدش درآوردند؟

لبهایش به طرح پوزخندی بالا می آیند و هنوز گام بعدی را برنداشته است که سر دخترک بالا می آید ..

از دیدن چهره دخترک ضربه سخت و محکمی روی قفسه سینه اش فرود می آید و بهت زده و ناباور میخکوب دو گوی طوسی رنگ میشود

دخترک اما با چشمانی اندوهگین تماشایش میکند و سپس رو به شیرین میکند می گوید


- من دارم میرم عمه جون ...تاکسی پایین منتظرمه ...ببخشید ...

بغضش را فرو میفرستد و با سختی ادامه میدهد


-ببخشید که این مدت مزاحمتون شدم ...


چشم میگیرد ...حتی نیم نگاهی هم به سمت مردی که هاج و واج سر جا میخکوب شده بود نمی اندازد و به سمت درب ورودی قدم برمیدارد ...


https://telegram.me/joinchat/x9_ErQVF_AAzYmZk

https://telegram.me/joinchat/x9_ErQVF_AAzYmZk

https://telegram.me/joinchat/x9_ErQVF_AAzYmZk

https://telegram.me/joinchat/x9_ErQVF_AAzYmZk
Web-страница:
-
💎خوش آمدید💎

#میانبرپارت‌ها
https://t.me/c/1530907792/7306

#شرایط‌عضویت‌در‌چنل‌vipغبارالماس👇♥️
https://t.me/c/1530907792/6900

🎡#پارتگذاری‌منظم
🎡#شمابابنرهای‌واقعی‌از‌آینده‌رمان‌جوین‌شده‌اید
Web-страница:

-دخترم حامله ای یا مسموم شدی؟ حالت خوب نیست؟

عق دیگری زدم و سرم را پایین تر گرفتم.
صدایشان روی مغزم خراش می انداخت.

-شاید حاملس، یادت نیس منم زمان بارداریم همیشه تو گوشه و کنار خیابون در حال بالا اوردن بودم؟

-آخه این دختر خیلی جوونه، بهش میخوره حامله باشه؟ شکمش هم خیلی برآمده نیس که.

-نمی دونم والا، از این دخترای امروزی هر چیزی رو باید انتظار داشته باشی.

چشمانم را بهم فشردم و دستم را ستون زمین کردم که بلند شوم.

آب معدنی که تو کوله ام بود را بیرون کشیدم و تا آخرین قطره اش را روی صورتم ریختم.
دستی بازویم را گرفت که محکم خودم را کنار کشیدم.

-چته دختر فقط میخوام کمکت کنم پخش زمین نشی.

با انزجار چشم بستم و صدای نفرت انگیز آن زنی که دست دور بازوی آریا حلقه کرده بود در ذهنم اکو شد.

(-بهت نگفته نامزدش بودم؟ نگفته که حتی یک روز هم بدون من نمی تونست طاقت بیاره؟ تا کجاها باهاش پیش رفتی؟)

با درد چشم بستم و سرم را به طرفین تکان دادم تا فراموش کنم، تا یادم نیاید، تا مرور نشود، اما ... اما خیال باطل بود.

-سمیر حالش خوب نیست، سفیدی چشمش داره دیده میشه.

کاش میشد خاطراتی و صحنه هایی که برایت حکم تیر آخر را دارند رو از ذهنت دیلیت بزنی و حافظه ای جدیدی جایگزین آن کنی.

باید از این منطقه که هنوز نزدیک آن دو پس فطرت بودم دور می شدم.
دست به دیوار گرفتم و صدای دور خود لعنتی دوباره از گوشه ذهنم سر برآورد.

(-هیچ وقت نشده بود، از بین دانشجو هام کسی به چشمم بیاد، چیکار کردی که از همون جلسه اول کلاس نتونستم دل از نگاهت بکنم گیسو کمندم؟)

بلند خندیدم با کمک دیوار و دو زنی که هم قدم با من بودند جلوتر رفتم.

-وای دارم می ترسم ازش، این چرا این جوریه؟

-نمی دونم سمیر، گناه داره مشخصه حاملس و دچار شوک شده، کمک کن تا بیمارستان برسونمیش وگرنه ممکنه همینجا پس بیفته.

لعنت به خاطرات.

احساس کردم معده ام اینبار خودش را می خواهد از دهانم یه بیرون پس دهد، چرا که چیزی در داخل معده ام باقی نمانده بود.

خم شدم و دوباره عق زدم و قبل از اینکه سقوط کنم صدای قدم هایش را تشخیص دادم.
لعنت بهت ... لعنت...

-گیسو، ... گیسو حالت خوبه، ببینمت، تمام خیابون هارو زیر روکردم کجا رفتی تو آخه؟

صدایش تمام جانم را بالا می آورد، نه فقط محتویات نداشته معده ام را.

-شما نسبتی با این خانوم دارید؟

-زنمه، ببینمت گیسو، بلند شو.

دست زیر بازویم انداخت و من با در تلاش بودم از چنگ دستانش رهایی یابم.

-شوهرشی و زن حاملتو با این حال اسیر خیابونا کردی؟

شل شدن دستش از دور بازویم را حس کردم و کمی بعد صدای خشنش را که محکم و با قدرت غرید:

-چرا چرت و پرت میگید؟

صدای زن خشمگین تر بلند شد:

-کلاه غیرتتو بذار بالاتر آقای به ظاهر شوهر، زنت جونش در اومد بسکه بالا آورد و عق زد! ما چرت و پرت میگیم یا شما که مشخص نیست با این بدبخت بیچاره چیکار کردید به این روز افتاده.

با اندک جان باقی مانده ام خودم را بالا کشیدم و بازویم را از میان دستانش بیرون کشیدم.
چشم به نگاه ناباور و حیرانش دادم.

-تو ... تو حامله ای گیسو؟ تو ...

نگاه آخرم به سر وضع آشفته اش دادم، لبخند دردمندی زدم و برگشتم اما چشمانم سیاهی رفت و دوباره در آغوش لعنتی اش فرو ریختم.
همان آغوشی شاهد عشق بازی هایمان بود.

پلک هایم روی هم افتاد و صدای عربده اش کل خیابان را در بر گرفت و ...


https://t.me/joinchat/gUDkQGy_oCgwYzZk


https://t.me/joinchat/gUDkQGy_oCgwYzZk

❌⭕️❌⭕️❌⭕️❌


آریا رستگار استاد دانشگاه جدی و مغروری که بعد از سالها از آلمان به ایران اومده و در دانشگاه مشغول به تدریس میشه، با خودش عهد بسته با توجه به تجربه تلخ گذشتش دل به هیچ کس نبنده، اما همه چیز طبق نظرش پیش نمیره که یه روز به خودش میاد و میبینه گرفتار یه تار موی دانشجوی کوچولو و درس خونش شده، دانشجویی که از قضا معلم خصوصیه برادر زادشه.
بعد مدتی رابطه بینشون عمیق میشه و نامزد می‌کنند، تا اینکه با اومدن شخص نفرت انگیز گذشته تمام زندگیش زیر رومیشه و اتفاقی می افته که ...


✅رمانی با بیش از ۳۸۰ پارت بلند و طولانی آماده😍👌
#استاد_دانشجویی
#عاشقانه
این رمان بسیار زیبا و بسی عاشقانه و دلبرانه رو از دست نده که فقط تا نیم ساعت دیگه لینکش فعاله👌


https://t.me/joinchat/gUDkQGy_oCgwYzZk

https://t.me/joinchat/gUDkQGy_oCgwYzZk
#توجه_لطفا_متن_زیرراباحوصله_وکامل_بخوانید_این_متن_پارت_واقعی_رمان_هستش_👇
https://t.me/joinchat/AAAAAFi1bW3U-7ofzA0FbQ
لب‌هایم را مضطرب روی هم می‌فشارم وبا ترس ومن من کنان میگویم:
- خواهش میکنم آرش.. شلوغش نکن لطفا... اون منظوری نداشت.. آخه.. چرا کتک کاری میکنید شما...
- از فرم لب و دهن زن من می‌گه، انتظار داشتی بشینم و نیش شل کنم واسش؟ من بی غیرتم؟!
میترسیدم.. از دیوانگی اش میترسیدم تا مبادا بلایی سر کوهیار بیاره.. با بغض دست روی سینه‌اش می‌گذارم تا آرامش کنم و اما برعکس... بیشتر آتش می‌زنم به جان غیرتش...
- آروم باش آرش... به خدا منظوری نداشت.. من زن تو هستم.. من مطعلق به تو هستم و...
چهره‌اش رو به کبودی می‌زند و صدای فریاد بلندش تک تک استخوان‌هایم را می‌لرزاند
- منظوری نداره و تمام مدت زل میزنه به لبات و باچشمامش میخواد قورتت بده؟ اون عوضی هنوز نفهمیده تو دیگه زن منی؟ نباید از دستم می‌گرفتن بی‌شرف رو... باید گردنش رو می‌شکستم.
بغض توی گلویم می‌شکند، قطره اشکم روی صورتم می‌چکد و او کف دستش را محکم به دیوار پشت سرم می‌کوبد
- من به توعه لامصب نگفتم وقتی میای تو این خراب شده آرایش نکن؟ نگفتم اینجوری لباس نپوش؟ نگفتم جایی که کوهیار هست نیا؟ وبلندتر نعره زد: _نگفتم توفقط مال منی؟؟؟
نفس‌های سنگینش باعث ترس و وحشتم می‌شود...
خدایا من از این مرد ترسناکی که مانند طوفان آوارم کرده بود وحشت دارم...
با ترس و گریه درحالی که تمام بدنم می‌لرزد می‌گویم
- به خدا منم خبر نداشتم... همین الآن فهمیدم... دیگه.. دیگه نمیام.. قول میدم ن.. نیام!
عقب می‌کشد، دستانش را با کلافگی و خشم میان موهایش می‌برد...
به درماندگی‌اش نگاه می‌کنم و اما درست وقتی که می‌خواهم چیزی بگویم، میان دستانش اسیرم می‌کند و چشمان خشمگینش بین نگاهم دو دو می‌زند
- آره..دیگه حق نداری بیای اینجا...
جرات نفس کشیدن هم ندارم و او لب‌های ملتهبش را روی گونه‌ی سر شده‌ام می‌گذارد و بدون اینکه ببوسد، پچ می‌زند
- کسی حق نداره نگات کنه وقتی منه بی‌پدر اینقدر روانیتم...
بغض کرده صدایش می‌کنم که دستش کمرم را چنگ می‌زند
- هیچی نگو... فقط باهمین ترس توی نگاهت نگام کن تا سگ تو وجودم بخوابه... تا آروم بشم و بمیرم واسه ترسیدنات...
https://t.me/joinchat/AAAAAFi1bW3U-7ofzA0FbQ
Web-страница:
"ز" مثـــــل "زن"
🔞🔞رمان گلاویژ🔞🔞
🔞🔞 فقــــــــــط بزرگسال بالای 18سال🔞🔞
هرروز پارت داریم
❤️زیر شکم بزرگم رو گرفتم و به سختی چشم‌هام رو باز کردم. نگاهم به سالن پر از دخترهای رنگ پریده و ترسیده افتاد. ترسیده از اینکه قراره به کی فروخته بشن، به یک شیخ کثیف یا یک ارباب جوون هوس‌باز. هردو گزینه براشون بدبختی بود.

- چند ماهته؟
دستی به شکم بزرگم کشید.
- ۷ ماه.
- می‌دونی کجایی؟ اسمت آنالیه؟؟ ۲۱ سالته دیگه؟
- دبی. آره آنالی.

- به بدبختی از ایران به اینجا قاچاقتون می‌کنیم امیدوارم حداقل بتونیم خوب بفروشیمتون.
پوزخند زدم که ادامه داد.

- خیلی خوشگلی، مشتری های خوبی گیرت میاد. خیلی‌ها دختر حامله جذاب می‌خوان.

و بعد پوزخندی زد.
- شنیدم شوهرت فروختت.
پوزخندی زدم.
- اگه می‌تونی به یک مرد شصت ساله بگی شوهر. اون، این بچه رو تو شکمم کرد. حالا که مرد، پسرش منو داد دست شما.

- نمی‌خوای بچه رو؟ می‌تونم برات بفروشمش.
- نه می‌خوامش.
و بعد لرزی به تنم افتاد نمی‌تونستم از دستش بدم.
- باید چند تا تست و آزمایش بدی. بعدش فروخته می‌شی به آتاش خان.

برام اهمیت نداشت چه اتفاقی برام می‌افتاد. از وقتی بچه بودم از این دست به اون دست پرت می‌شدم. مامان بی مهرم من رو به یک پیرمرد فروخت و بکارتم رو ازم گرفت. بچگی و دخترونگی‌م رو ازم گرفت و مُهرِ زن بودن رو بهم چسبوند‌.

- پیر که نیست؟
خندید.
- نه ۳۵ سالشه. عمارت بزرگی داره، خودش خواسته یک دختر حامله رو بگیره. نمی‌تونه بچه دار شه.

بی اراده قهقهه زدم.
- مگه اون می‌خواد حامله شه؟ یعنی چی؟

- نه اون نمی‌تونه با کسی رابطه داشته باشه. دلیلش رو نمی‌دونم، یک چیزی در مورد گذشته‌شه. سعی کن خیلی از گذشته‌ش نپرسی که قاطی می‌کنه. یک نوزاد دختر می‌خواد که این هم دلیلش رو نفهمیدم، نمی‌دونی چقدر دختر رو پس اورده. دخترا دیوونه‌ش بودن، با اینکه اصلا آدم خوش اخلاقی نیست. رفتی اونجا مواظب خودت باش. سعی کن پسِت نیاره که بعدا به بدبختی فروخته می‌شی. هرکس از زیر دستش در اومده، رفته کلفتی.

پوزخند زدم، چقدر راحت در موردش حرف می‌زد.

- اگر بتونم کاری کنم باهام باشه چی؟
خندید.
- اگه بتونی...

https://t.me/joinchat/sWrEEzL43-Y0YWRk

🍷رمان تــتــو (کنیز خان)🍷

#بزرگسال #رازآلود #هیجانی #عاشقانه

♥️✨♥️✨♥️✨♥️
⁠ - نمیخوامش مادر من ، نمیخوام ..

عربده میزد ..از نخواستن دخترک میگفت و چمیدانست او پشت در ایستاده است و با تنی لرزان به داد و فریاد هایش گوش میدهد

- زندگی من مگه مسخره دست شماست که دختری که بیست ساله ندیدمش رو پیدا کردی آوردی و میگی باید عقدش کنم؟


چانه اش از بغض میلرزد و این مرد هیچ علاقه ای به او نداشت؟


- غریبه آوردم مگه مادر دختر داییته ...رها یادت رفته؟


- هر خری که میخواد باشه ، نمیخوامش ، میفهمین؟


نمیخواست و چرا این جماعت علاقه نداشتنش به آن دختر را درک نمیکردند؟

ازدواج کند؟ آن هم با دختری که حتی قیافه اش را به یاد ندارد؟

کلافه و عصبی قدم رو می رود و بی خبر از دخترکی که کمی آن طرف تر پشت دیوار به هق هق افتاده است خشمگین ادامه میدهد


- همین شما تا دو روز پیش نمیگفتی زن داییم یه زن آکله خونه خراب کن بوده؟ نمیگفتی دخترشم شده یکی مثل خودش سر از خونه این و اون درمیاره؟


دستی به چانه مردانه اش میکشد و نیشخندی میزند


-حالا چیشده که یهو نظرتون عوض شده و دست دختره رو گرفتین آوردین که من عقدش کنم؟ کجا بندو آب داده که قراره ببندینش به ریش من؟


- خجالت بکش بامداد ...درست حرف بزن میفهمی چی داری میگی؟


هیستریک میخندد و در جواب شیرین می گوید


- نه مادر من ...نمیفهمم به خدا حکمت این انتخابت رو نمیفهمم ...


لگدی به زیر گلدان قرار گرفته کنار پنجره میزند


- زنگ بزنین ..مهمونی امشب رو کنسل کنین ...یا اگه میتونین یه خری رو پیدا کنین حاضر شه دختره رو بگیره ...من نمیخوام ...تنها دختر روی کره زمینم که باشه نمیخوامش.!


می گوید ...بی توجه به حرف های شیرین راه خروجی را در پیش میگیرد و اما هنوز چند قدمی برنداشته است که متوجه دخترکی که دستش را به دیوار راهرو گرفته و از زور گریه به نفس نفس افتاده بود میشود...


با تعجب به دخترک نگاه میکند و صدای بهت زده مادرش را از پشت سر میشوند.


- رها ..

با شنیدن نام دخترک ابروهایش را درهم میکشد ...رها این دخترک با این ظاهر به هم ریخته را میخواستند به عقدش درآوردند؟

لبهایش به طرح پوزخندی بالا می آیند و هنوز گام بعدی را برنداشته است که سر دخترک بالا می آید ..

از دیدن چهره دخترک ضربه سخت و محکمی روی قفسه سینه اش فرود می آید و بهت زده و ناباور میخکوب دو گوی طوسی رنگ میشود

دخترک اما با چشمانی اندوهگین تماشایش میکند و سپس رو به شیرین میکند می گوید


- من دارم میرم عمه جون ...تاکسی پایین منتظرمه ...ببخشید ...

بغضش را فرو میفرستد و با سختی ادامه میدهد


-ببخشید که این مدت مزاحمتون شدم ...


چشم میگیرد ...حتی نیم نگاهی هم به سمت مردی که هاج و واج سر جا میخکوب شده بود نمی اندازد و به سمت درب ورودی قدم برمیدارد ...


https://telegram.me/joinchat/x9_ErQVF_AAzYmZk

https://telegram.me/joinchat/x9_ErQVF_AAzYmZk

https://telegram.me/joinchat/x9_ErQVF_AAzYmZk

https://telegram.me/joinchat/x9_ErQVF_AAzYmZk
Web-страница:
-
#پارت۲۸۹
#غبار_الماس
#شادی‌موسوی

کتش را می پوشد و ساعتش را دوباره چک می کند. ساعت از ده گذشته بود و هیچوقت سابقه نداشت که این ساعت از خانه خارج شود.

اما به خاطر آرامبخشی که دیشب به او تزریق شده بود خوابش عمیق شده بود. سر وقت نتوانسته بود به شرکت برود.

اورکت و کیفش را برمیدارد و به محض خروجش از اتاق حاج خانوم مقابلش می ایستد.

-اِ خوبی مادر؟ کی بیدار شدی؟

لحنش مثل سابق پر از محبت بود و این لبخند را به لب های محمد می آورد. اگر بهای این مهر یک شب جهنمی بوده پس خوشحال است که همچین شبی را از سر گذراند.

-خوبم دورت بگردم. یه سر درد ساده بود دیگه. نگران نباش اصلا... باید برم الان دیرم شده. شب به محدثه هم بگو حاضر باشین چهارتایی شام بریم بیرون. رزا رو هم میارم اگر مادرش اجازه داد.

لبخندش لحظه ای با فکر به دیدار رزا می شکفد اما ناگهان صورتش در هم می شود و استرس به وضوح در چهره اش مشهود است. با تشویش لب می زند:

-الان نمیشه بری مادر... مهمون داریم... راستش من اومدم بیدارت کنم که آماده شی...

اخم هایش به نشانه تعجب در هم می رود.

-این ساعت روز؟ خیر باشه...!

-خیر و شرشو نمی دونم محمد امین... گویا حاجی اول صبح زنگ زده به صفایی و باهاش صحبت کرده. الان شیرین خانوم زنگ زد خیلی توپش پر بود. از دهنم در رفت گفتم محمد امین مریضه فعلا داره استراحت می کنه بیدار شه صحبت می کنم باهاش یه قرار بذاریم اونم نه گذاشت و نه برداشت گفت حالا که خونه ای همین حالا میاد اینجا...! نذاشت اصلا من حرف بزنم. منم گفتم بیام زودتر بیدارت کنم تا صبحانه تو بخوری تا میان ضعف نکنی...

اصلا فکرش را نمی کرد امروزش اینطور نحس شروع شود. دیدار با خانواده صفایی از تحملش خارج بود.

هرچه لاله دخترشان مظلوم بود این مادر و پدر هفت خط عالم بودند. اما بالاخره که چه؟
💎خوش آمدید💎

#میانبرپارت‌ها
https://t.me/c/1530907792/7306

#شرایط‌عضویت‌در‌چنل‌vipغبارالماس👇♥️
https://t.me/c/1530907792/6900

🎡#پارتگذاری‌منظم
🎡#شمابابنرهای‌واقعی‌از‌آینده‌رمان‌جوین‌شده‌اید
Web-страница:


Найдено 184 поста